دنیای خیالی من

من گمشده ام کسی میداند سرزمین موسیقی کجاست؟

×پست ثابت×
نویسنده : حنانه - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٩
 

به نام خدا حنانه هستمــ

تو بیمارستان به دنیا اومدمــ

از بچگی بزرگ شدمــ

تو دوران کودکیم بچه بودمــ

خوراکی مورد علاقم غذاستــ

شبا ک میخوابم خواب میبینمــ

صبام وقتی پا میشم بیدار میشمــ

اهنگ مورد علاقم هم موسیقیــ

یک وجدان هم دارم که خیلی وجدانهــ

این وب  6 سالمو هم 6 ساله مدیریت میکنمــ

 و 13سالمه

اینم ادرس اینستاگرامه:melody20033

 

 

 

حرف ما بچه خوبا:

 

*مدرسه و*

 

@@با درس ها خراب نکنیم@@


 
 
دختران شب نما:/
نویسنده : حنانه - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦
 

سلام.

عاقا من تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ نویسی و ادامه بدم و به خاطر این کار مزخرف پرشین بلاگ دست نکشممم.

عاقا  100 و خورده ای پست بودددد

حتی لینک وب های دوستام هم رف.هعییییی

خب کیبوردم بگه که چهارشنبه ساعتای 10 و نیم شب عموم با خانواده از گرگان اومدن خونمونمژهزنعموم هم دستش درد نکنه شام درست کرد بود.بعد ترشی بادمجون هم اورده بودخوشمزه.

ساعتای 12 عموم و بابام و محمد پسر عموم رفتن پاسنگ.و خونه در اختیار ما قرار گرف.

ساعتای یک بود که ملیحه دختر عموم از ما و ....عکس گرف فرستاد تو گروه فامیلیمون.

سمانه دختر عمم که تهران بود هم حرص میخورد که چرا نیس.ما هم هی پشت سر هم عکس میفرستادیم.نیشخند

شبشم که مریم دختر عموم و زهرا دختر عمم تو اتاق من خوابین.عاقا شلمن و هم روشن کردیم کلا سقف اتاقم پر ستاره و ماه بود اهنگ فاز غمگین هم گذاشته بودم اصلا یه وضعی بود.

فردا صبحشم عمو کوچیکم واسه نهار اومدن خونه مون کلا خونه شلوغ شد.این کیان چه عشقی شده(پسر عموم 2 سالشه)یک خفن شده.

بعداز ظهرشم رفتیم پاسنگ شبش مامانم با عمو کوچیکم رفت من موندم.

ساعتای 1 یک بود همه خوابیده بودن منو زهرا (دختر عمم که میره هفتمه.)و مریم(دختر عموم میره دبیرستان)بیدار بودیم خوابمون نمیبرد. رفتیم بیرون  تو ایوون نشستیم(همون تراس خودمونه زباننیشخند)زهرا رف wc منم تشنم بود با مریم رفتم اشپزخونه داشتم با پارچ اب میخوردم یهدفعه مریم منو خندوند اب پرید تو گلومخنثی

عاقا چالش گذاشتیم باید از اشپزخونه تا اتاق باید حرکات موزون میرفتیم.اصلا یک چیزیمون شده بودااا.چشمتون روز نحس ببینه این پسر عمم بیدار شد همه مون پشت در قایم شده بودیم حالا هی میخواستیم سر و صدا نکنیم بدتر پامون به یکچیزی میخورد صدا ناهنجار ایجاد میکرد.

پس از ان اتفاق ناگوار هم اتفاق های نا منتظره دیگری رخ داد که باعـث شد بنده از شدت خنده دراز کش بشم.نیشخند

خلاصه تا ساعت 2 و نیم ما مشغول بودیم که بعدش خداروشکر خوابمون گرف.

صبحشم که محمد (پسر عموم)و پریسا(نوه خاله بابام) میخواستن کارت های عقدشون پخش کنن که بعدش برن گرگان، اومدن کلاله که من هم با اونا اومدم.توی ماشین هم من به مریم میگفتم نه به پریشب مون که با گریه و اهنگ غمگین تموم شد نه به دیشب که مث...دیوونه بازی در میوردیم.

امم راستی عقدشون هم 12 مرداد میریم تهران اخ جون.دوباره کل فامیل جمع میشنمژه.خب فعلا دوستان خدافزقلب


 
 
پرشین بلاگگگگ جوابگو باش
نویسنده : حنانه - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦
 

عاقا یعنی چی من کل مطالبام از سال 95 تا 96 رفتهههه

کل خاطراتمممم

خاطرات شیرین ششمممم

خاطرات روز ازمون نمونه دولتی

روز تیزهوشان

ورود به هفتم

خاطرات عیددددددممم

همه فوت شددد

پرشین بلاگ چه بلایی سر وبلاگ من اومدههه

اونا واسه من مثل گنج بودن اخه چرا رفتن

من زندگیم اون ها بودنن

من هر روز میرفتن خاطرات ششم و میخوندم الان همه شون فراموش میشننن

خاطرات های مسافرتااممم شیرین ترین عزیز ترین خاطراتمممم بودن

چرا واقعا چراااا اینطوری شدددددددد هانــــــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرشین بلاگ من جواب قانع کننده میخوام وگرنه میتونم برم شکایت کنم

اون خاطرات میدونی یعنی چیییی.خاطرات هفتمممم  اردوهام با همکلاسی هاممم.

پرشین بلاگ من منتظر جواب قانع کنندم


 
 
تبریک به همه
نویسنده : حنانه - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦
 

سلام دوستان

چطوریددد

دلم براتون تنگ شده بودددد

تابستون مبارک باشد

مدارس همیشه تعطیل باشد

قشنگ هم باشد

الکی مــــثلا من مملیمخنثی

عاقا کارنامه گرفتیم معدلم شد 19.93

شاگرد دوم.

راستی این پرشین بلاگ چش شده؟؟؟؟؟دیگه نمیشه واسه پست هام اونایی که تو دوسال اخیر گذاشته شده نظر بدین...اخه چراااااا البته باز جای شکرش باقی که حذفشون نکردههیپنوتیزم

(7 تیر)عروسی اسفراین هم رفتیم خیلی خوش گذشت جای هیچکس خالی نبود

والا میخواین اونجا بیان چیکا کنین همه غریبه؟؟؟؟!!!!

فرداش هم که نهم بود رفتیم اردغان اینقد حال کردیمـــابله

به خصوص موقع برگشتن.

بعدش اومدیم با عموم و عمم اینا پاسنگ.

و من تا جمعه هفته بعدش اونجا بودم.

از کیبورد نیوفته دختر عمم زهرا باهام اومد.تا سه شنبه موند.

جاتون خالی یکشنبه اش رفتیم بیرون اول مدرسه ام وبهش نشون دادم بعدش رفتیم پیتزا خوردیم خوشمزهو بعدش رفتیم شیرموز بستنی خوردیم.بعد از اون هم یه جاهایی و بهش نشون دادم.ساعت 6 رفتیم بیرون 8 برگشتیمنیشخنددو ساعت بیرون بودیم.

و فرداش هم رفتیم کافی شاپ شوهر دوست مامانم.کافه هنر اسمش.

دو تا شیک نوتلا موز و کیک نوتلا سفارش دادیم اخ خوشمزه بود اصلا شیک نوتلاشــــــخوشمزهبعد از اون هم من کلاس داشتم زهرا باهام اومد کلاسم.یعنی چه درسی اومد درمورد مهمون و قوانین میزبان بودن و مهمونی رفتن و...بدبخت زهرا آب شد.

اقای پنجه کوبی میخواست مثال بزنه هی منو زهرا میگفت.چند تا سوتی هم دادم که...خجالتخنثی

و سه شنبش هم عمم اینا اومدن کلاله دنبال زهرا که بعدش رفتن خونه عموم گرگان.

راستی 12 مرداد عقد پسر همین عموم.از هر دو طرف فامیل میشم از این ور پسر عموم از اون طرف نوه خاله بابام.عروسیش تهران...هورا

عکس پیتزا و شیک نوتلا موز و....توی پست بعدی میزارم.


 
 
روز بهترین گل هستی مبارک...
نویسنده : حنانه - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
 

خداوند لبخند زد
دختر آفریده شد!
لبخند خدا روزت مبارک


 
 
خودمم کپی کردم
نویسنده : حنانه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤
 

اگه اولشو نمی خونی آخرشو بخون

   بسم الله الرحمن الرحیم 

 قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ  لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ  وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ  

 

بعضیا حاضرن هر چیزی رو بزارن تو پستاشو اما از نشر قرآن خجالت میکشن خدایا

هرکى کپى کرد رو عاقبت به خیر کن.             

 الهی آمین


 
 
تولد وب
نویسنده : حنانه - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤
 

سلام.6 ابان امسال دنیای خیالی من میشه 5 ساله

میخوام براش یه جشن بگیرم لطفا اگه سفارشی چیز داشتید بگید که

میخوام روز جشن تولد وبم کلی مطلب بزارم.لطفا از همین حالا شروع کنید که اون موقع چی بزارم؟؟؟سوال

ممنونقلب

 

 

 


 
 
*وب جدیدم*
نویسنده : حنانه - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

توی این چند هفته ی اخیر یه وب درست کردم به اسم:فروشگاه مری حنا

مدیرشم منم و دوست خوبم ((مریم)) هم نویسنده ی خوب اون وبه...

در مورد وب:ما توی فروشگاهمون چیز های خیلـــی خوبــــی می زاریم مثـــل:قالب،

پک های زیبا،بالابر،ایکن،عروسک(ساخت خودمون هر عروسکی که میخواین)،برنامه هفتگی و.....خیلی چیزهای دیگه.تازه بعضی از کالا های ما رایگان هم

هستند،البته اون های که رایگان نیستند قیمت های خیلی کمی دارن مثل:1000 تومان 

شارژ یا 2000 تومان....خوب اینم ادرس وبمونه اگه خواستین میتونین به وبمون سر بزنین

http://maryhanamarket.mihanblog.com/

 


 
 
ماه مبارک رمضان....
نویسنده : حنانه - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤
 

ماه برکت زِ آسمان می آید

صوت خوش قرآن و اذان می آید

تبریک به مؤمنینِ عاشق پیشه

تبریک،بهار رمضان می آید


 
 
ضرب المثل-بشنو و باور مکن
نویسنده : حنانه - ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
 

*بشن و باور مکن*

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.

 

باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

 

همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه  را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این  است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.

باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.

 

دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن

مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت  اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن.

از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن.چشمکمژه


 
 
زکات
نویسنده : حنانه - ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
 


 
 
ضرب المثل-یک خشت هم بزار در دیگ
نویسنده : حنانه - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 

*یک خشت هم بگذار در دیک*

عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می کرد .

مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . یک روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند .

عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پیش خودش فکر کرد اگر از کسی نپرسد پلویش خراب می شود و اگر از مادرشوهرش بپرسد آبرویش می رود و او را سرزنش می کند . پیش مادر شوهرش رفت و سعی کرد طوری سوال کند که او متوجه نشود که بلد نیست آشپزی کند .

از مادرشوهر پرسید : چند پیمانه برنج بپزم که نه کم باشد ، نه زیاد ؟ مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسید : پختن آنرا بلدی ؟ عروس گفت : اختیار دارید تا حالا‌ هزار بار پلو پخته ام . ولی اگر شما هم بفرمائید بهتر است .

مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب باید پاک می کنی . عروس گفت : میدانم . مادرشوهر گفت : بعد دو بار آنرا می شوئی و می گذاری تا چند ساعت در آب بماند . عروس گفت : میدانم . مادرشوهر گفت : برنجها را توی دیک می ریزی و روی آن آب می ریزی و کمی نمک می ریزی و می گذاری روی اجاق تا بجوشد . عروس گفت : اینها را می دانم . مادرشوهر گفت : وقتی دیدی مغز برنج زیر دندان خشک نیست ،آنرا در آبکش بریز تا آب زیادی آن برود .بعد دوباره آنرا روی دیک بگذار و رویش را روغن بده .

عروس گفت : اینها را می دانم . مادر شوهر از اینکه هی عروس می گفت خودم می دانم ناراحت شد و فکر کرد به او درسی بدهد تا اینقدر مغرور نباشد ، برای همین گفت : یک خشت هم بر در دیک بگذار و روی آنهم آتش بریز و بگذار تا یک ساعت بماند و برنج خوب دم بکشد . عروس گفت : متشکرم ولی اینها را می دانستم . عروس به تمام حرفها عمل کرد وآخر هم یک خشت خام بر در دیک گذاشت .

ولی بعد از چند دقیقه خشت بر اثر بخار دیک وا رفت و توی برنجها ریخت .

عروس که رفت پلو را بکشد دید پلو خراب شده و به شوهرش گله کرد . شوهرش پرسید : چرا خشت روی آن گذاشتی ؟ عروس گفت :‌ مادرت یاد داد . راست که میگن عروس و مادرشوهر با هم نمی سازند . مادر شوهر رسید و خنده کنان گفت : دروغ من در جواب دروغهای تو بود ، من اینکار را کردم تا خودپسندی را کنار بگذاری و تجربه دیگران را مسخره نکنی . عروس گفت : من ترسیدم شما مرا سرزنش کنید . مادر شوهر گفت : سرزنش مال کسی است که به دروغ می خواهد بگوید که همه چیز را می دانم . هیچ کس از روز اول همه کارها را بلد نیست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر یاد می گیرد . حالا هم ناراحت نباشید ، من جداگانه برایتان پلو پخته ام و حاضر است بروید آنرا بیاورید و سر سفره ببرید.

این مثال وقتی به کار میرود که کسی چیزی بپرسد و بعد از شنیدن جواب بگوید : ” خودم همین فکر را می کردم “ و با این حرف راهنمائی طرف را بی منت کند به او طعنه می زنند و می گویند : یک خشت هم بگذار در دیک.


 
 
*اردو*
نویسنده : حنانه - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤
 

یکم اردیبهشت سال 94(امسال)ما رو از طرف مدرسه بردن اقسو.هورا

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت.قلب

گروه همون:مریم  شیخماچ-ملیحه ارازیماچ-فاطمه نوریماچ(البته رفت شمالناراحت)-مهسا قوجق نژادماچ-فاطمه نژاد جهان تیغماچ

من ناهار ته چین برده بودم(چون خیلی ته چین دوست دارم)خوشمزهخوشمزه

و البته هر کدوم از دوستام تننقلات اورده بودن.خوشمزه

از بس که خوراکی هامون زیاد بود نصف خوراکی هامون موند و وقتی رفتیم مدرسه او ن ها رو خوردیم.مژهنیشخند

وقتی که ناهار خوردیم.با بقیه ی دوستام همراه با معاون مدرسه مون رفتیم رودخونه.

و البته توی راه تمشک و الوچه هم خوردیمخجالتنیشخندخوشمزه.

و تو راه اینقدر عکس گرفتیم که معروف شدیم به شکار لحظه ها.خنده

حدود200 عکس و 9 تا فیلم..عینکاوه

پند تا از عکسام رو بعدا واستون میزارم....

******منتظر عکسام باشینچشمکلبخند******


 

 

 


 
 
ولادت علم دار کربلا مبارک باد
نویسنده : حنانه - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
 

ولادت حضرت ابولفضل بر تمام مسلمین جهان مبارک باد

 

 


 
 
اخرین روز مدرسه
نویسنده : حنانه - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
 

چهارشنبه 30 اردیبهشت اخرین روز مدرسه بود.لبخندناراحت

و اون روز روز دوستیم مون هم بودلبخندخیلی خوش گذشتهوراالبته به جای ناهار

صبحانه اوردیم.و دوستم مهسا میوه جات و ملیحه تنقلات اورده بودخوشمزهو بعد از خوردن صبحانه هم رو پولی بازی کردیممژه و کلی خندیدیمخنده.از قلم نندازم که زنگ اخر هم بعضی از بچه ها با گریهگریه و بعضی ها هم (مثل من)تو فکر چه طور کلاس پنجم و تموم کردیمسوالو ندیدن دوستامون.به خونه هاشون رفتن.

چند شبیه که هر شب خواب میبینم فردا امتحان دارمو.و وقتی از خواب ساعت 5:30 پا میشم سریع میرم برای خودم چایی میزارم و دنبال برنامه هفتگیم میگردم(چون برنامه هفتگیم رو انداختم)خلاصه امسال بیشتر از سال پیش تو حال و هوای مدرسه هستم.خنده

چون امسال مدرسه ام رو عوض کردم و با دوست های بهتری اشنا شدم.و میخوام از دوستای خوبم که توی این مدت تنهام نذاشتن و به من دلداری دادن تشکر کنم.قلبچشمک

مریم شیخماچ -ملیحه ارازیماچ-فاطمه نوریماچ (البته رفت شمال)مهسا قوجق نژادماچ-فاطمه نژاد جهان تیغماچو معلم خوبم خانم میرشکارقلب

دوست های خوبم اگه این پست رو دیدین حتما به من نظر بدین دوستون دارمقلب

 


 


 
 
← صفحه بعد