صفحه نخست تماس با من ارشیو مطالب پروفایل
نویسنده وب:

به نام خدا حنانه هستمــ

تو بیمارستان به دنیا اومدمــ

از بچگی بزرگ شدمــ

تو دوران کودکیم بچه بودمــ

خوراکی مورد علاقم غذاستــ

شبا ک میخوابم خواب میبینمــ

صبام وقتی پا میشم بیدار میشمــ

اهنگ مورد علاقم هم موسیقیــ

یک وجدان هم دارم که خیلی وجدانهــ

این وب 5 سالمو هم 5 ساله مدیریت میکنمــ

 و 12سالمه

اینم ادرس اینستاگرامه:melody_20033

قلب

لبخند

قلب

حرف ما بچه خوبا:

 

*مدرسه و*

 

@@با درس ها خراب نکنیم@@

 

^^^مدرسه جای رفقاستچشمک^^^

Save


برچسب‌ها: مدرسه, گلستان, رفقا, نمونه دولتی
[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩٩ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

وایـــــــــ

اگه بدونید چند دقیقه پیش چی شد؟!تعجب

یکی از دوستای عزیزم

ژینا جوووون اولین کادو تولدم و بهم داد.

مرسی عزیزمـــــــــــ

خیلی با این کارت خوشحال شدم.فداتــــــــــــــ

از الان میگم بهترین کادوم بود خواهریزبان

فکر نمیکردم اینقد سریع اماده و کنی و به فکرش باشی.

یادم باشه واس تولدت بترکونم

بازم ممنونــــــــــــ

خیلی خیلیــــــــــــــــ خوشحالم کردی

به قول ایدا(دوستم) دق ذوق شدم.

http://hanane-joon.mihanblog.com/

کادوی ژینا جون قلب


برچسب‌ها: رفقا, تولد, دوست, کادو
[ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام بچه های مظلوم و کوچولو و ناز و مامانیقلبماچ

خودتو واسه عمتون این شکلی کن فکر کردین نمیفهمم عیدی میخواینخنثی

البته خب این روزا همه عین یک بچه ادم میشن

ادم رحمش میاد بهشون چیزی بگه

عمم اینا اومدنـــــــــــــقلبنیشخند

فقط چهار روز تا عیدددددددد

هوراهورا

هنوز تو هنگم که مدرسه ها تموم شدهههه

البته تموم که نشده ولی خب بالاخرهچشمک

واس ما 19 روز تعطیلی هم خیلیـــــــــــــــــــــــخمیازه

البته از کیبورد نیوفته که:

-مجله وسه علوم قراره درست کنیم من هم باید از جانوران و گیاهان و مثلا عجیب و خاصی که تو جنگل های ایام عید میریم بنویسم.تازه کار تایپ و طراحی جلد رشد هم با منه.واسه همین یه چندتا طرح تو ذهنم دارم.تو نت که هیچیییی نیستتتتتت

باید خودم طراحی کنم ببینم چی در میاد.چشم

 

-واس کارو فناوری باید گلدون بکاریمچشم

 

-هفته دوم بعد تعطیلات ازمون پیشرفت تحصیلی داریم.چشم

 

بابا ولمون کنید دیگه عین خروســــــــــــ افتادید به جونمون بخدا.بخدا صدا هم ما رو ول میکرد تا حالا.کلافه

(این صدا اصطلاح ساخت خودمه به معنای این که زندگی ما پر از صدا هاست و نمیشه ازشون فرار کرد اما میشه با ترکیب اون ها موسیقی زیبایی ساخت)مژه

این جان چی گفتم عینکاز خودم کف کردم.الان من تا چند روز تو هنگ این جملمنیشخند

 

خب دیگه سال خروس تون پیشاپیش مبارک

تولد من هم پیشاپیش مبارکم باشه(4 فروردین) کادو میخوامااا

راستی امیدوارم امسال امتحانات نوبت دوم مثل خروس به جونتون نیوفته و مثل این عکس اول پست ناز و مامانی باشه.

 

با ارزوی تلاش کم و نمرات بهتر برای همه دانش اموزان اسیر و بدبخت در سال جدید


برچسب‌ها: عید, مادر بزرگ, شاد, روستا
[ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلومممممــــــــ

خیلی خوشحالمممم

تموم شد

فردا دیگه من مدرسه نمیرم

هوراااااااااااااااااااااااااااااااا عید اومد...

اقا امروز اگه بدونید چه اتفاقایی واس ما افتاد.

امروز هر کلاس قرار بود سفره هفت سین درست کنن

ما هم درست کردیم با ست زرد و صورتی خیلی ناز تر از بقیه شد

خانم سرایلو هم زنگ اول نیومد و ما کلا ول تو سالن گشتیم..

اوههههههههه اینو بگم:

من داشتم روی این سمنو  و سماق و اینا اکلیل صورتی میپاشیدم یه کمش تو دست مونده بود(لای انگشتام)بعدش اینو روی الهه تکوندم

بعدش هیچی یادم نیومد جز این که کلی اکلیل مثل خاک رفت تو صورت  وچشمم

نگار:حنا باز نکن که کور میشی هاااا

منو چهار پنج نفری دستامو گرفتن بردن تو حیاط(امروز بارون هم میومد)

سه نفر صورتمو میشستند و هی میگفتن چشماتو باز نکن میرن تو جشمت

یک نفر هم مانتو و پاک میکرد.

چشمتون روز بد ببینه چشمامو که باز کردم حس کردم چندتا چیز تیز رفت تو چشممخنثی

اینقد درد گرفت نمیتونستم پلک بزنم.بعدش خانم سجادی(مدیرمون)گفت که چی شد و :

منم گفتم هیچی یکی از دوستام میخواست رو هفت سینا اکلیل بریزه تو چشمم رفتخنثینیشخند

فکر کنم حواسش نبود وگرنه دروغ شاخ دار تر از این؟؟؟!!!!

گفت که تو دستت اب بریز بعد داخلش پلک بزن.

هیچی همین کار و کردیم و یکم بهتر شد.

بعد از اون اومدم کلاس دیدم پوک

همه جمعشون جمع و خلشون کمه.

دارن عکســـــــــــ میگیرنــــــــــــــــ

ایدا گوشیشو اورده بود.

بابا ایول داش

البته دیرزو هم اورده بوداااا.گفت چون قرار بود دیروز بریم کافی شاپ اورده بود خواستیم امروز بریم که به مرجمت الهی باران شروع به باریدن کرد و دست از سر کله بدون شپش ما بر نداشت.

هیچی دیگه کلی عکس دسته جمعی با 20 نفر از بچه ها گرفتیم و فیلم و.....

هیچکی هم نفهمید چون همه سرشون به سفره هفت سیناشون گرم بودزبان

زنگ دوم که ادبیات داشتیم فوزیه اسپیکر اورده بود(البته هشتما هم اورده بودن)

بعد خانم فراقی چند نفر و واسه پرسش خواست که من نرفتم

والا کی حال داره.

بعدش روان خوانی ها رو خوندیم که فوزیه(جلوم نشسته بود)خواست تکیه بده اسپیکرش روشن شدتعجبهیپنوتیزم

تصور کنید کلاس تو عمق اون داستانی که در مورد پسری که میخواد بره جبهه و اینا یکدفعی اسپیکر با صدای بلندی شروع به اواز خوندن بکنه.

خودم که هیچ قرمز شدم از حنده خیلی سوتی باحالی بود.

بعد خانم فراقی گفت:این صدا خش خش از کجا میاد

(شانس اوردیم رو رادیو بود فلش داخلش نبود)

فوزیه با لبخندی ملیح زل زد تو چشم های خانمفراقی و اسپیکرشو خاموش کرد.

-شما نمیدونید اگه خانم میرشکار بفهمه چیکارتون میکنه؟!

-خب خانم فراقی هشتما هم اوردن تازه اونا اهنگاشون غیر مجاز بود.

-حنانه خانوم شما چیکا به اونا دارین

-خب هشتمن الگو های ما هستند.

-اها واس کارهای دیگه که الگو نیستند واسه اینا الگو شدن؟!!!

بعد مطی گف

-اونا مگه چی دارن که بخوان الگوی ما باشن.

------------------

راستی بین خودمون بمونه خانم فراقی ناخونا شو مانیکور کرده بودزبانعینک

اینقد با نگار غیبت کردیم گفتیم.

به به معلم های اینجا هم ارهـــــــــــــــــــ

زنگ بعدش هم که ریاضی داشتیم درس داد.حرف فردا و غیبتا شد(امروز فقط 23 نفر بودیم از 30 نفر)

بعد گفت:"" که پسرم داشت تو کوچه ترقه بازی میکرد دعواش کردم بعد اومده تو خونه هر صدای ترقه که میشنوید گریه میکرد میگفت میخوام برم بیرون.اخرش منم گفتم خب برو تو حموم بازی کن.بعدش اومدم تو حموم دیدم کلا کفشو دیواراش سیاه.خواستم دعواش کنم گفتم ول کن بزار تخلیه کنه""خنده

اینم چیکیده ای از امروز.

راستی عکسامون که دیروز گرفتیم و تو ادامه مطلب میزارم.

 


برچسب‌ها: عید, شاد, مدرسه, رفقا

ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام به همه دوستان گل که نظر میزارن

وای امروز خیلی خوب بود

زنگ اول که زبان داشتیم خیلی خسته کننده بودخنثی

ادم خوابش میگیره بعد املا گرف که بنده 20 شدمخنثی

زنگ بعد ریاض داشتیم

منم رفتم ساندویچ همبر(به بزرگی خودتون ببخشید حال ندارم کامل بنویسممژه) خوردم

اخرای زنگ خانم صفری گف که باید یک باندی چیزی تو کلاس باشه که بعضی وقتا اهنگ بزاریم

جانممتفکرهیپنوتیزم؟

بعد با گوشیش یک اهنگ مجازززز گذاشت.

(میگم یکی از اموزش پرورش یا اداره اینا و بفهمه ،هم من و اخراج میکنه هم مدرسه و میبندهنیشخند)

خلاصه زنگ بعد تفکر داشتیم در مورد هیجانات صحبت کردیم.

باز زنگ نماز شد و ما شلوغ کاریامون شروع شد معمولا ما بیست دقیقه اول و نمیرم اخرش میریم تند میخونیم بعدشم واسمون مهر میزننزبان

6 نفر بودیم.

من،مائد-نگار-ایدا-الهه-ایلناز-مطهره

به ترتیب هر کسی سرشو رو شونه یکی گذاشته بود(خوابیده بودیم مثلا ولی پچ پچ هم میکردیم) مطهره که با این چونش شونمو سوراخ کرد بیشعور مائده هم که هی شونشو تکون میداد یک بار هم سرم خورد به لبه پنجرهنگرانگریه

یکدفعه ایدا که اول بود بلند شد ما هم افتادیم نگار که رفت زیر میز بعد خوندیم.

-این خاله ریزه

-که همش زیر میزه

-با این یه ذره قدش داره زبون دراز میکنه

کلا یک اهنگ بدن ما به بدترین شکل ممکن تغییرش میدیم.

خلاصه بازم اهنگ خوندیم البته فاز غمگینااا

دوشنبه هم امتحان فاینال زبان دارم

میان ترم و 99 شدمعینکبالاترین نمره کلاس

حالا فاینال برعکس میکنم.اوفففف

سه شنبه هم کلی کار داریم از شدت بیکاری دارم منــــــــــــــــــ کارای سه شنبه و انجام میدم.

پس فردا عمم اینا میانهوراهورا

تلگرام هم تو کامپیوتر نصب کردمچشمک

خب فعلا دیگه بابای


برچسب‌ها: مدرسه, رفقا, شاد, معلم ها
[ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٥:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلوم

خالقا پروردگارا مرحبا ای بهترین.....

اهنگ چشمات از حامد همایون.

یک قری داره اهنگشخنثی

خوب خوب خبر ها از تنور اومده.

-اخرین امتحانمون که مطالعات بود و دادم(توسال 95)

-قراره واسه علوم مجله درست کنیم تو ایام عید هر کدوم ازگروه های کلاس یک قسمتشو قراره بیارن منم پیشنهاد دادم که در موردگیاهان و جانورانی که در جنگل هایی که ایام عید میریم بنویسم.بعد خانم جهانتیغی منو سرگروه مجله کردعینکمژه

 

-داداش خاله نگار به دنیا اومددددددد اسمشم:محمد ماجد

-جمعه من و مائد و ایدا و ایلناز و مطهره میریم خونه نگارشون به مناسبت تولد داداشش.

-زهراشون و مریمشون(متنای عید و تابستون و بخونید متوجه میشد کیا هستند.حتما حتما بخونید)میان.هوراااااا

-9 روز دیگه عیده اوههههههههههوراخیال باطل

 

-4 عید هم تولدمههههه 13 ساله میشم

 

-این عید قراره اکثر روز های تعطیلی و خونه مامان بزرگم باشم پیش فامیلای پدری و زهرا و مریم و کیان و.....ووووویییییییییییییی

 

خب هیچی دیگه این عکس هم

از راست.

مائد- من -نگار-الهه-مطهره

(البته اکیپ اصلی سه تا اولیم)

 


برچسب‌ها: مدرسه, شاد, رفقا, عید
[ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام چطورید.

ترس زیاده تو دلم با تو که نشد یکبار بگی دوست دارم این....

اهنگ ترس از سامان جلیلی و دارم میگوشم.خیلی قشنگه.

خب زنگ زبان که من خوابم گرف بابا خیلی مطالبش تکراریه خیر سرمون سه سال دیگه میخوام تموم کنم باز دارم لیوینگ روم و کیچن و اینا رو میخونم.

خدایا قدرتتو شکرت.

اوووو امروز معصومه جان بختیاری روزه سکوت گرفته بود.

هنگ کردم کییییی معصومه وراج

ولی اینقد کلاس ساکت بود.

بعد ریاضی هم خانم صفری دعوامون نکرد بعد با خنده گفت بی انصاف ها مگه من این سوالا و کار نکرده بودم باهاتون...

اون زنگ هم به خیر و خوشی و بدون دعوا اینا گذشت

رفتیم تفکر.در مورد خشم بود هر کی یه چیزی میگفت منو مائد هم میگفتیم خوبه اینا موقع بازی و...کلته و از جا میکنن اونقت دارن میگن باید جلوگیری کنیم از خشم و اینا.

چاخانااا

ده دقیقه قبل زنگ نماز هم خانم ممهوری رفت کار داشت.

ما موندیمو کلاس.بعدش رفتیم فضا

داشتیم شلوغی میکردیم یکدفعی خانم سجادی اومد.

در یک صدم ثانیه همه مون سر جامون کتاب به دست شدیم.

---چه خبرتونه و مدرسه گذاشتید رو سرتون....................یک بار دیگه شلوغی کنید یک جور دیگه برخورد میکنم.

 

اوووووو ترسیدم.ولی ما گوش نکردیم و باز هم سرو صدا کردیم.

سروصدامون چه جوری بود:اهنگ خوندن،جیغ زدن،رو صندلی و میز رفتن،....

خلاصه در باز میشد سریع سرجامون میشستیم مثلااا اخرشم یکی از همکلاسی هامون میومد.

فردا هم دو تا امتحان داریم.

کاروفنا.....بقیشو حال ندارم بگم با دینیـــــــــــــــــــ

تازه باید نقشه و هم کاملا مهندسی کنیم بکشیم(نقشه خونمون)خدایاااااا کمککک

 

دو هفته تا عیدهورا


برچسب‌ها: مدرسه, رفقا, عید, شاد
[ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام به همه

ممنون از دوست عزیزم ژینا جون که پیام گذاشتن

همچنین از سمیرا ی عزیز.

این هفته نفرین شده بود به خدا

امتحانا رو که هیچی نمیگم

ریاضی همه گند زدیم

خانم صفری گفت شاید وارد نکنه داخل دفتر نمره

عربی  من،معصومه،نگار،الهه،سلما منفی گرفتیم

به خاطر حرف مطهر خانوم.:

-خانم عودی این دو میز خیلی حرف میزنن ما هیچی نفهمیدیم.

بیشور اینگار قبلا با ما حرف نمیزد.

عربی و هم از 10 نه و هفتاد و پنج شدم سر یک سوال

واجب میشد تکلیف من نوشته بودم تکالیف.

سه شنبه هم که بچه هایی که بالای 50 تا نماز خونده بودن و بردن روستا زیارت(گرگان)

100 نفر تو مدرسه بودن که خانم میرشکار  طرح مدام برگزار کرد.من و هم جای خودش گذاشت شدم معاون اموزشی

الهه  هم جای خانم شهرکی (معاون پرورشی)

مدیر هم هانیه نورا که از هفت A شد که یکی از دوستام بود.

سه شنبه همه مدیر معلما رفتن فقط خانم عودی و فراقی و ممهوری و مرادی موند.

بعد زهرا که معاون اجرایی(هشتمه)بود رفت شیرینی خامه ای خرید واسمون کلا خوردیم.

بعدش خانم فراقی داشت به خانم عودی تو دفتر فعل ها رو میگفت ما هم رفتیم دورش یاد گرفتیم.

کلی هم باشون حرف زدیمو خندیدیم.

بعد من پشت سیستم عکسا و نگاه میکردم یواشکیمژه

خلاصه به ما هم خیلی خوش گذشت بیکار بودیم.بعد راستی با فرم مدرسه هم نرفتیممم

من که تیپ زدم رفتم(خیر سرم معاون مدرسه بودم)نیشخند

رفتم خانم میرشکار یه چپ چپ نگام کرد بعد خندید.زبان

 

چهارشنبه هم امتحان قران داشتیم که بازم همه گندیدیم.واقعا من افتضاح ترین نمره قرانمو گرفتم.

یعنی همه مون...

اینم از چکیده این هفته مزخرف یا به قول بابام مزبزب


برچسب‌ها: مدرسه, رفقا, نمونه دولتی
[ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام سلام.هیچی سلام.

خلاصه و مفید.

امروز امتحان مطال داشتیم که گندیدم 19 گرفتم سر یک سوال چرت

فردا هم خیر سرمون ریاض خوشگله و امتحان داریم

این هفته کلا امتحان داریمخنثی

قراره از مون امتحان پیشرفت تحصیلی بگیرن بعد عیدخنثی

کارنامه ماهیانه اسفند و میخوان بدن بعد عیدخنثی

امتحان های میان ترم و میخوان شروع کنن بعد عیدخنثی

گوشی من هم بعد از چهار هفته پیدا نشد.خنثی

دلم واسش تنگولیدهگریه

حالا خبر خوب:

+خانم سرایلو ژوووووووون و بعد از دو هفته دیدمش

+عمم اینا(زهراشون)24 اسفند میان خونه مامان بزرگم

+شاگردا رو هفته بعد میخوان ببرن اردو

+عید هم نزدیکه

 

امروز هم هی خوب بود ولی موقع برگشت پختیم.

حالا من میرم ریاض بخونم

خدافظ


برچسب‌ها: عید, مدرسه, بدبختی, معلم ها
[ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلاممـــــــــ

وای امروز خیلی خوش گذشتتتت

زنگ کارو فناوری کلا خندیدیم

اقا از اول بگم.

طبق معمول رفتیم سر کلاس  بعدش زنگ خورد اومدیم صف البته بعد از 5 دقیقه

هیچی همه چی خوب میگذشت که سما گفت:

سرکار خانم حنانه عرب بیان اینجاابرو

هااااعععععع؟؟؟؟؟

ورزش یک نفر کم داشتنننن منو اورد حالا خانم میرشکار اون بالا واسه من خط و نشون میکشه.وقت تمام

دوستامن دارن هلم میدن.اخرش با پای خودمون رفتیم.

عاقااا ورزش های ما ورزش نی که اخرش هیپ هاپ میریم چند تا هم از رقصای پونی هست.

رفتم نمیتونستم بالا و نگاه کنم همه زل زدن به من.ای خداااا

تموم شد اومدم پایین

-چه خوب ورزش کردی

-چند کیلو سوزوندی؟نیشخند

-بابا ایولزبان

-ورزشکارعینک

اصلا رد شدم ترور شخصیتیم کردنخنثی

هیچی رفتیم سر کلاس عربی خانم عودی ژون اومد بعد پرسید که گروه ما نیوفتاد.

بعدشم گفت درس جدید و  ترجمه کنید که ما اینقدر حرف زدیم اخرش از روی سلما نگاه کردیم.زبان

خوشم میاد از رو هم نمیریماااا تو کلاس فقط صدا گروه ما هس هیچی دیگه حرف نمیزنه.

حتی دیوار پشتمون هم از دستمون کلافه شده ترک برداشتهخنده

اقا زنگ عربی هم به خوبی گذشت رفت زنگ کار و فناوری

تفریح تو کلاس بودیم داشتیم زر میزدیم.

کلاس هم همینطور.

اوایل ساعت داشتیم اهنگ ترکی میخوندیم با صدای بلند و میزدیم رو میز  میرقصیدیم.

حالا خوبه کلاسمون روبه روی دفترم هس.

داشتیم میخوندیم

-میش میش میش د موش موش لالالالالالالا

(ترکیه هاا اینقدر قشنگه)

-برپا

یا خدا درست ما داشتیم میخوندیم خانم مرادی اودمه بود حالا مگه میتونیم خودمون و نگه داریم من که از بس خندیده بودم دهنم باز بود صدا نداشتخندهقهقهه

نگار هم ایدا رو میزد میخندید.کلا هر کدوم تو یه فاز بودیم

بعد خانم مرادی گفت باید چی چیه بازارچه و بنویسم.حرف نزنین درس جدید و بخونید.

ما هم خوندیم مثلا

داشتم با مائد حرف میزدم دیدم الهه از رو صندلیش بلند شد.

معصومه هم کبریت دستش گرفته میگه بری حنانه و اتیش میزنم.

-من چراااا؟

-ساکت شو ببینم دختره ی پرو سر دسته شراس

-اهیانا خودت عضو همین اکیپ شر ها نیستی

-پس خاله نگار  و اتیش میزنم.

اقا این کبریت روشن شد داشت میبرد سمت نگار الهه فوت کرد.

خدا بکم معصومه و چیکار نکنه یه بویی پیچید.پرو دوباره روشن کرد میخندید

مث اینکه کبریت،چای خشک اورده بوده واسه ازمایش.البته یک هفتس تو کیفه شه.

این چندبار روشن کرد الهه فوت میکرد اخرش الهه بیشور تو برگه نوشت معصومه کبریت اورده و روشن میکنه.

رفت داد به خانم مرادیییی

اصلا بعضی وقتا ادم میخواد بکشتششششــــــــــــ

بعدش مطهر پاشد رفت جلوی میز معلم حالا معلمم نشسته لای کاغذای معلم دنبال اون کاغذه میگرده ما هم این ور داریم میگیم زیر سی دی.

خانم مرادی هم پشت میز نشستهخنثی

اخرش پیدا کرد اومد پاره کرد.

داشتیم باز زر میزدیم که خانم مرادی گف چند دقیقه بعد یکیو میگم بیاد کنفرانس بده ولی ما از رو نریفتیم بازم  حرف  زدیم و خندیدیم.من که فکم درد گرفته بود.

از شدت حنده همدیگه و میزدیم.

وضعه مون داغونه هااانگرانابله

خلاصه زنگ اخر هم شیر فهمیه که تو کیفش بود ریخت بعد کلا کیفش به افتضاح کشیده شد.گریه کرد

خلاصه خیلی اتفاق افتاد ساعت 6 کلاس زبان دارم.باید برم.

فعلا

Save


برچسب‌ها: مدرسه, رفقا, شاد, نمونه دولتی
[ سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

 

سلام به همه زندانی ها

چطورید؟مژه

سلول هاتون خوبه

واسه من که اصلا حرف ندارهـــــــ

هر روز کاپوچینو هات چاکلت میدن بخورمخنثی

البته بعضی وقتا هم یک امتحان اسون میگرن بعدشم پارش میکننــــ

اقا امروز زبان امتحان داشتیم 20 گرفتمنیشخند

ریاصی هم خانم صفری سرما خورده بودآخ

کلا اکیپ ما هیچی نفهمید

خانم ممهوری(تفکر)هم نیومده بود به جاش شوهرش که اونم دکترا تفکر نمیدونم چیو داره اومد.

دلمون خوش بود یک زنگ فقط قراره زر بزنیم.

دختر؛دختر عمم هم بدنیا اومده اسمش زهرا این جمعه خونه مامان بزرگ یا هون عزیزم مراسم که همه دعوتن البته خدا کنه زهراشون(دختر عمم) هم بیان وگرنه کسی نیستتت

مریمشون(دختر عموم) هم شاید برن تهران ای خدااا

این شانسههههگریه

تبریککککککک 30 روز تا عید هنوز تو شوکمم عید داره میادددهورا

-یکشبه امتحان ریاضی داریخنثی

 

اهههه وجدان جونم تو کجا بودی نبودی دلم واست تنگ شده بوددد.

-خواب بودمخمیازه

خواب؟؟؟هیپنوتیزم

-اره خواب زمستونیخواب

اها خب بخواب راحت باش عید شد بیدارت میکنمخنثی

خب هیچی دیگه یکشنبه هم امتحان ریاضی داریممم دو فصللل

فردا هم با خانم عودی ای ولــــــ

وای خدا فردا کلا پرسش داریم نه به هفته قبل که دوشنبه هیچی نداشتیم نه به این هفته...

خب فعلا من برم کارامو انجام بدم.فردا هم باید برم زندان مرخصیم تموم میشهخنثی

بابای


برچسب‌ها: عید, مدرسه, نمونه دولتی, بدبختی
[ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

بابا نصف سال رفت قرار بود من بیو معلما و بزارم.خب

خانم سرایلو(هنر)=

اخلاق:عالیییییی حرف ندارههه.

تیپ و ظاهر:خیلی باحاله کلا همیشه سته ساعتاشم خوشگله مخصوصا اونی که دسته اش پروانه ای بود و اونی که برج ایفل داشت.

 

خانم عودی(دینی و عربی)=

اخلاق:اخخخ تیکه میندازه به 1009 قسمت مساوی تقسیم میشه بعد به توان 5 میکنه بعد تقسیم بر 2 میکنه.ولی درکل خیلی باحاله با اخلاقیات من سازگار

تیپ:عین بقیه معلما ولی کلا خوب

 

خانم صفری(ریاضی)=

اخلاق:چی بگم دیگه الان بهتر شده نکه بد باشه هااا نه ولی خب کلا خوبه

تیپ: خوبه کلا

 

خانم جهانتیغی(علوم)=

اخلاق:خیلی مقرراتی ولی بعضی جاها شوخ هم میشه.کلا خوبه

تیپ:رسمی عین اکثر معلما

 

خانم میر(مطالعات)=

اخلاق:خوبه اما نمره بد بگیریم دیگه به عکس میشه

تیپ:رسمی

 

خانم عادلی نسب(ورزش)=

اخلاق:خوبه ولی به گروه ما خیلی گیر میده حالا کاری هم نمی کنیمااا

تیپ:معلم ورزش تیش چطوره اهیاناخنثی

 

خانم ممهوری(تفکر)=

اخلاق:خانوم خوبی و به ما احترام میزاره ولی خود کتاب تفکر خیلی مزخرفه ولی حرفای خانم ممهوری خوبه)

تیپ:همیشه با چادر من تا حالا بدون چادر ندیدمش

 

خانم مرادی زاده(کار و فناوری)=

اخلاق:اوایل سال خیلی خشک شد اما الان سرحال و شوخ شده خوبهچشمک

تیپ:خوبه چارقد سبزش قشنگه ولینیشخند

 

خانم فراقی(ادبیات)=

اخلاق:خیلی باحال حرف میزنه نسبتا شوخه تدریسش خوبه کلا خوبه

تیپ:رسمی

 

خانم یزدی مقدم(قران)=

اخلاق:خوبه

تیپ:مث بقیه معلما

 

خانم عاشوری(زبان)=

اخلاق:اخلاق خوبه تدریسش خوبه نسبتا شوخ طبع ولی کلا باحاله

تیپ:تا حالا دقت نکرده بودم.

 

خانم میرشکار(معاون ولی تا پارسال معلم علوم بوده)

اخلاق:عالی حرف نداره خیلی باحاله شوخ طبعه کلا جیگرهنیشخند

تیپ:همیشه رسمی

 

خانم شهرکی(ناظم)=

اخلاق:خوبه ولی اگه باهاش صمیمی بشی شوخ هم میشه

تیپ:رسمی

 

خانم سجادی(مدیر)

اخلاق:تا حالا برخورد نداشتم استرسولی سخت گیرهخنثی

تیپ:اسپورت......................................................... رسمی دیگه میخوای مدیر چی بپوشه اخه..

 

خب اینم از لیست معلم های امسال ما سال بعد کدوما عوض میشن خدا میدونه.باباینیشخندزبانبای بای


برچسب‌ها: مدرسه, نمونه دولتی, معلم ها, گلستان
[ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

اقا السلام و علیک

وفات حضرت فاطمه تسلیت

خیلی شرمنده به دلیل نبودن

خلاصه خیلی خلاصه حرف میزنم حال ندارم.

بابا معدل و گند زدیم شدیم 19/86

ادبیات-ریاضی جوننننعصبانی

بعشدم بعد از یک ماه اومدم یک دونه پیام هم یخته.چشم

اقا کسی دیگه تو وبلاگاشون فعالیت نمیکنننگریه

خالی شده میفهمیییی من تابستون هر ساعت کلی پیام داشتم حالا سوت و کوررررناراحت

هر روز هم که یکی میمیره از رفسنجانی و جوهرچی گرفته تا دوست،دوستم صبا ی عزیز که متاسفانه تصادف کردن.افسوس

واقعا خودش نمیدونه چند ثانیه بعد زنده یا مرده.من شبا به این فکر میکنم که اگه صبح دیگه تو این دنیا نباشم اون دنیا چه غلطی کنم با این همه صوابخنثی

خلاصه از اینور هم گوشی بنده تو اموزشگاه شکوه گم شد.از پنجشنبه شب حالا رمزم نداره بدبختتتتتکلافه

از این ور هم امروز مطی جون ازمون امتحان گرف(یعنی کل سرگروه ها از زیرگروه هاشون امتحان علوم گرفتن)که فقط من نمره کامل گرفتمابرو

مطالعات هم نخونده بودم معلممون گف از هم بپرسون مائده  هم که جدیدا بهش میگیم کشولک(چون فامیلش بشکول فامیلشو قاطی پاتی کردیم شد این)از من پرسید که من همه و نصفه نصفه جواب دادم ولی نمره کامل دادنیشخند

اقا 38 روز تا عیددددد ای جانم دس دس

دس دس

دس دس

البته توی این 38 روز خدا میدونه چه بلاهایی سرمون میخواد بیاد.

من تابستون میخوامممممگریه

راستی تو فکر درست کردن یک وبلاگ جذاب و باحال (البته دخترونه)با موضوع متفاوتم فقط نویسنده میخوام هر کی از دوستان گرام خواست بگه.که کار و شروع کنیم.فعلابای بای

 


برچسب‌ها: مدرسه, نمونه دولتی, اموزشگاه شکوه, غمگین
[ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه.

میخوام یک کاری کنیم.

یک چالش به نام

#چند_دقیقه_حرف_خوب

دقت کردین در طی روز با کسانی حرف میزنین که به ادم انرژی میدن و ادم  تا چند روز خوشحال اونم فقط به خاطر یک جمله خوب و مثبت.

اما با بعضی هاا که چند دقیقه تلفنی صحبت میکنی حرفاشون جوریه که انگار طلب دارن یابه قولی ارث باباشونو میخوان و هی کار ادم و پایین در نظر میگیرن.

اهای خانم یا اقایی که مدلت اینطوریه، عوضش کن...

میدونستی با همین حرف های تو شاید یک نفر تا چند روز تو فکرش باشه و ناراحت شه؟

میدونستی با همون یک کلمت میتونی دنیای اونو خراب کنی.

از اون غرور کوفتی بیا پایین و هی دیگران جلو خودشون غرورشون و خورد نکن اونا در برابر خودشون هم غرور دارن خب؟؟؟

از همین حالا هرکسی که این مطلب و میخونه یک پستی تو اینستا یا تلگرام یا...هر چیزی که توش عضو بزاره و بنویسه

#چند_دقیقه_حرف_خوب


برچسب‌ها: شاد, خاص, هشتگ, چند دقیقه حرف خوب
[ پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

سلام علیکم

من حنانه...

ااا منو میشناسین راستی

-:بیخیال از بس سرنزده شما رو یادش رفتهخنثی

وجدان عزیزم لطفا اون غار علیصدر و که نمیدونم کجا اباد هست که به دلیل چی چی شده اب های زیرزمینی و فلان ببند.ممنونابرو

عاقا بار دیگر ســــــــــلــــــــــــــــامـــــــــ

شرمکنده دو ماه ناقابل نبودم

چه کنم جهنم سخت شده از این ور میسوزی از اون ور امتحان از اون ور هم سخنرانی های معلمان که شما نمونه ای و ....

عاقا به معنای تمام بدبختمممم

اخ خوش بودیم تابستون هر هفته یکجا

حالا روزا تکراری.این مدلی:

ساعت 6 صبح بلند شو صبحونه بخور یک ربع به هفت حرکت برو دبنال مطی توی راه هی ور ور اخرشم میرسیم.بعد صف بعد زنگ و...

بعد میای خونه ناهار تا ساعت 4 لالا باز بلند شو کارا و انجام بده شام باز ساعت 12 لالا.

تازه اون روزا امتحان یخت وگرنه بجای لالا تا ساعت 4 باید با کتاب کشتی بگیری.

 

چکیده این دو ماه:

 

مهر ماه بود فکر کنم روز هالووین که دوشنبه میشد.مامانم اموزشگاه و تزیین کرده بود با تار عنکبوت و خفاش و جادوگر و از این کدو تنبل ها هم درست کرده بود داخلشم شمع گذاشته و بود و رو پله ها موش و روح و از اینجور چیزا.

بعدشم منو سما جادوگر و خون اشام شدیم این شلکی(سما سانسور شده مثلا)

 

 

 

 

بعدشم که کیبوردم واستون بگه رفتیم تو همه کلاسا در و باز میکردیم با صدا های نا هنجار(درست نوشتم؟)همه و میترسوندیم مخصوصا ساعت اول همه کوشولو ها بودن اخ کیف کردیم بعد از معلما شوکولات میگرفتیم.

ساعت دوم کلاس خودمون هم ترسوندیم بعد تولد پریا هم بود کیک هم خوردیم.

خلاصه اموزشگاه جیغ در جیغ بود کارخونه هیولا(یکی از پدرا از من ترسیده بودقهقهه)

------------------------------------

بعد هفته پیش چهارشنبه باز زهراشونو و دختر خاله معصومه(دخترخاله بابام)

اومدن پاسنگ بعدشم منم رفتم.

پنجشنبه رفتیم لوه کلا رفتیم بالا از ایستگاه هم باز بیست دقیقه بالاتر رفتیم

از ساعت11  تا 5. اونجا بودیم.

اینم یکی از عکسام

قابل توجه که شب قبلش خونه عمه حکیمه خوابیدم بعدشم با 5تا ماشین رفتیم لوه اونجا یکی از اشناهامون بود کامیون داشتن بعد همه سوار کامیون شدیم باز سه تا ماشین دیگه اومدن.اینوطری دیگه.

------------------------

 

اینم شاه کار مائده یا همون اصغرمونه

 

 

اینم نقاشیمه:

 


برچسب‌ها: نمونه دولتی, مادر بزرگ, اموزشگاه شکوه, مدرسه
[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

 

سلام بر دوستان بی وفاااا

وجدانا خیلی بی وفایییییننن

امروز خیلی خوش گذش مدرسه

به خصوص زنگ تفریحاش.

منو مطی که رسیدیم دم در مدرسه دیدم پرهام(ایدا)داره میاد من سریع رفتم اونور

پرید رو مطهره،بعد نهمی ها اونجا بودن گفتن نگا کن خودمون کم بودیم اینا هم اضافه شدنخنده.

زنگ اول چی داشتیممممخیال باطلهنرررررر ایولللل.

داخل کتابمون یک بخشش کلا برای موسیقیییییهوراقلببغلوزن،سازها،لحن ملودی...

بخش اول درباره طراحی که چندفصل داره.

معلممون خانم الهام سرایلو.خوشگل بوداعینکجوون هم بود.

بعدش درباره کتاب و اینا توضیح داد.خیلییییی خوببب بودد.

معلماشون همه خوبن کلاااا.

بعدش هم رفتیم توی حیاط همون پاتوغ جدید اوردین هم ساندویچ داشت من کش رفتم این بدو اون بدو بعدش رفتم طبقه بالا کلاسا دیگه رسیدم به نماز خونه موندم کجا بمونمخنده.اخرش از من گرف.

راستییی نوری بی معرفت رفته گرگانگریهخیلی بی معرفتیییی نوریییینگرانگریه.

عاقا چرا همه میگن شبیه یک دختره گنبدی هستیخنثی

معلم نر گفت چقدر چهرت اشناس.یکی از داشن اموزام گنبدی بود شبیه تو.

باز تو نمازخونه یک دختره میکه خواهر داری میگم نه میگه قیافت شبیه یک دخترس گنبدی.

اهای دختری که گنبدی هستی و شبیه منی خودتو نشون بده

به نام قانون ایــــــــســـــــتـــــــــ.

بعدش موقع رفتن هم این هشتمی میگن ما هم هفتمی بودیم اینا هم هفتمی هم ما هم هفتمی وبدیم.

نازنین نظریان هم میگه

حنانه چته یک روز اومدی اما همه دراوردی،شر هم که شدیییی...خنثی

منم گفتم دیگه دیگه.

نیگاه یک روز دارم امار همه و در میارم اکیپ ها رو شناسیایی کردم.

اکثرن و هم میشناسم.

خب فعلاا تا خاطرات بعدی.

 


برچسب‌ها: مدرسه, شاد, گلستان, رفقا
[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام بر دوستان گرامیلبخند

احوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خبر از من که نمیگیرید بی ادباقهر

خیلی بدیننننن واقعا که من میام نظر میزارم به امید اینکه نظر میزارید اخرشمممخنثی

اخه توی این دو روز اتفاق زیاد نیوفتاد امروز خوب بودنیشخند

معلمااامووون عشق میکنی اصلا مخصوصا ادبیات اینقدر باحال حرف میزنههه ادم کیف میکنه.

معلم ریایموننن خانم صفری عشققق نحوه تدریس 100 اخلاق 100 کار های جانبی100

خیلی جیگره.قیافشم خوبهعینک

عاقا امروز با مطی پرهام و ا ااا پرهم کیه؟

پرهام اسم دوم ایداس

ایدا کیه؟

ایدا رفیق جدید منو مطی

اینقدر باحاله.روز اول داشت ب مطهر حرف میزد بعد گفت  که ببین من با تو صادقم

مطی گفت:خوشبختم منم جعفرم

منم گفتم:صادق،جعفر منم اکبرمخنده

مائده هم اصغرهزبان

بعد ایدا گفت به من نگید صادق بگید پرهامـــــــــمژه

دیروز اسم اصلیشو یادم رفته بود همش میگفتم پرهامخنده

بعد سر حضور غیاب یادم اومد.

عاقا دیروز زبان داشتیم زنگ اولقلب

زنگ تفریح بود واسه من.معلمش از شانس من همکلاسی دوران مدرسه مامانم در وامدنیشخندمژه

چندتا از شاگردای مامانم بودن تو کلاسمون.

بعد امروز هم که قران،کار و فناوری،پیام های اسمان داشتیم

معلم قرانمون نیومده بود بهجاش ادبیات اومد.

میگم چقدر خوب میشد معلم های اینجا معلم های دبستان بودن هییییناراحت

وای از همه باحالترشون مدیرمون خانم سجادی و معاونمون خانم میرشکار هستش اینقدر جوکننننن که ادم حال میکنه سر صف ما فقط میخندیم دیگهزبان

سرود ملی میخوندیم بعد که خوندیم مدیر گفت ادامشو گوش کنید...

دیدم تازه دارم میگه ایران

خندمون گرفته بود.مدیر گفت:چه هماهنگی شما برید گروه سرود بشیدخنده

امروز هم سرهنگـــــــخنثیاومده بود20 دقیقه فیکس صحبت کرد بعد از اینکه رفت بچه ها گفتن بای بای سرهنگخنده

پاهامون رگ به رگ شد به خداااا.

بعدشم زنگ تفریح رفته یکجایی و پاتوغ کردیم اونجا نشسته بودیم بعد سما همکلاسی زبانم و اکیپشون هم اونجا بودن چندتا سوتی مشت جلو ما دادن

فقط باید نمیبودید چون سوتی بودااااخندهقهقهه.

الان هم دارم اموزش های قلمچی میبینم یک چشمم اینور یک چشمم اونوره.

تازه قراره توی این سه ماه ما رو ببرن اردو حالا نمیدونیم اردو چی هس..

خانم میرشکار گف.

اول سال میبرن اردو نیگاااا

بقیه مدارس یاد بگیرنزبان

خب فعلا خدانگهداررررنیشخند

فردا هم هنر،ادبیات(که معلم قذان میاد چون امروز ادبیات بود)و ریاضی عشققق

چون اسونه عشقه هاااعینک

بای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بای


برچسب‌ها: زبان انگلیسی, مدرسه, رفقا, شاد
[ سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام علیکم خاطره تهران که موندددد.

اونو دیگه تعریف نمیکنم خاطرشو.خنثیقهر

امروز رفتیم مدرسه

بعدش توی راه که با مطی میومدیم که همش حرف زدیم

از خاطرات تابستون و...

بعدش هیجی رفتیم منم جابه جا شدم رفتم کلاس هفتB بعدشم که زنگ اول مطالعات داشتیم.

کلا سه زنگس هر زنگ 1 و نیم ساعت یک هم تعطیل.خب مطالعات داشتیمو.قبل از اینکه معلم بیادخانم میرشکار اومد همونی که علوم درس میداد ولی امسال معاون شده.

گفت که:بچه ها معلم که اومد بلند میشید صلوات میفرستید صبح بخیر میگید.

تو دلم گفتم مثل این کلاس اولی هاااا

بعد گفتم خانم میرشکار بلدیمخنثی

گفت:میدونم ولی گفتم یاداوری کنمنیشخند

زنگ اول که فقط حرف زدیم درمورد کتاب و اینا بعد 7 تا سرگروه خواست من دستمو بردم بالا سرگروهم کرد.زیر گروهامم شدن:مطهره،نوری،فوزیه،حسنا

زرنگا رو انتخاب کردمزبان

معلمش خوب بود.زنگ بعد علوم داشتیم

معلم علومش اینقدر صداش باحاله صدای عروسکی داره ولی معلوم سخت گیره هاا.

واسه سرگروهم من شرکت نکردم مطهره شرکت کردمژه

من باز شدم زیر گروه مطیزبان

میخوام واسه زبان انگلیسی که حتما و هنر هم سرگروه بشم.

اهانننن دوستای زبانمو دیدم فاطمه اوردین، سما،مهسا.

مهسا چون تعداد مدرسمون نهماش کم بود چندتا گرف مهسا کریمی هم اومد کلا اکیپ زبانمون کاملا.

واسه نمایش دیگه مشکل نداریم متنارو میدیم تموم.

بعد زنگ بعد دوباره مطالعات داشتیم درس داد ایندفعه.

واییی فردا زنگ اول زبان داریم ای جونمممهورا

زنگ دوم ریاضی(خوبه اول هفته نی)راستی یک معلم ریاضی هست بچه ها بهش میگن خانم غیر موجهه اینقدر بد اخلاقه همش فحش میده دیگه،خاک بر سرتون،چقدر خنگید و فلانخنثیزبان

خداروشکر اون معلممون نیست بجاش یکی دیگس که میگن اون خیلی خوبه.

امروز نوری هم نیومدنگران

هرسال همینه روز اول مدرسه نمیادچشم

یک گروه هشتما بودن خب خل چل بودن وسط حیاط گرد کرده بودن حرف میزدن.

اینقدر دلم برای اکیپ خودمون تنگ شد که نگو گفتم ما از اینا خل تر بودیما هییییناراحتگریه.

حالا  اکیپ هم میسازیممعینک

بچه باحال پایه نداریم فقط....خنثیچشم

خب بسه دیگه.

اینم عکس کیان جیگر واسه همون عروسی.

اصلا تیپو حال میکنی ژستشش منو کشتهه. یک سال و نیم شه

 

اینم عکس مدرسمونه البته من نگرفتمااا یکی از اشناهامون گرفته بود منم از تو پیجش گرفتم.من تو عکس نیستم بی خود دنبال من نگردیدچشمک

 

اینم عکس خودمه سانسوریش کردمخنده

این کیفمه هاااا البته چون نور زیاد بود بعد افتاده بعدن یک عکس از کیف کفشمو..اینا میگرم.


برچسب‌ها: مدرسه, نمونه دولتی, رفقا, گلستان
[ یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام بر دوستان گراممم.

قرار بود پست نظرام دیگههه

چیکار کنم جو گرف

خب عاقا جان جونم واستون نگه که خیلی جونم درد داره از این مدرسه های کوفتی

عاقا اخرین هفته شهریور قرار بود بریم مدرسه یاداوری ششم که همش فقط از امسال میگفتن.

شنبه که من رفتم گنبد خرید کیف کفش اینگلد خوشگلهه مخصوصا من از کیفم خیلی خوشم میاد یک جیگیری

شنبه که نبودم فرداش بلند شدیمو رفتم دنبال مطی سه ساعت پشت در خونشون علاف خانم شدم من داشت چایی میخورد چی چی شدهخنثی

بعدش توی راه اینقدر حرف زدیم.

میگفتیم یادته همین سه ماه پیش داشتیم این راه و میمدیم میگفتیم از این به بعد که نمونه قبول بشیم باید این راه وصدبار بریمو بیایم؟

خلاصه اینقدر حرف زدیم

چون از خونمون تا اونجا بیست دقیقه راه نه به امسال که راه مدرسمون دو دقیقه بود نه به امسال که بیست دقیقه ولی خوبه هااا توی راه هی حرف میزنی اخه پارسال تا میومدیم حرف بزنیم میرسدیک دم در خونه

خیلی بد بود.

از شانس بد من من افتادم تو کلاس A ،مطهره و نوری

ااا راستی فاطمه نوری همون قل خودم که عشقمه نرفته گرگانننن.

مدیر گفت پروندشو نگرفته اینجا اومده.

اینقدر خوشحال شدیم منو مطهره.حداقل از اکیپ قبلی سه نفرمون هستن.

میگفتم مطهره نوری با کلی از دوستام و و دوستای مدرسه قبلی که باهاشون صمیمی بودم B بودن.حرصم در اومده بود.

بعد با مدیر صحبت کردیم گفت باید ببنم چی میشه وفلان فلان

بعدش چون کلاس A زیاد کسی نیومده بود نصف شدیم هر کی هرجا میخواست بره من که رفتم B بعدش خانم میرشکار اومد که علوم ششم یاداوری کرد نمیدونم ph14 PH0 فلان فلان ولی خیلی خوب درس میدادا

حال کردیم اگه این معلممون بود مطمعنم تو تیزهوشان قبول میشدیم.چشمخنثی

البته اگه من قبول میشدم هم نمیرفتمنیشخندزبان

 

خانم میرشکار رفت و زنگ بعد ریاضی داشتیم خانم ....اومد

بابا اخلاق نداشت که فحش که میداد داد که میزد فلان میکرد.

میخواستم یکچیزی بارش کنمااا گفتم ول کن باز اول مدرسه اخراجت میکننمنتظر

خانم غیر موجههه به فول منو مطهرهمژه

بعدش اومدم خونه مامانم گف که عمو ابراهیمم میخواد فردا بره تهران واسه همون عروسیه اخه قرار بود نریم عروسی کنسل شده بود

بعد گف اگه میخوای با اونا فردا برو منم از خدا خواسته.

خاطراتشو بعدن میگمم.

تا وقتی که نظرای این پست بالای 3 تا باشه دیگه خبری از پست نیست.

تازه کلی عکس هم گرفتم که با اونا میزارماز خود راضی

خب دیروز هم از تهران اومدیم این کیان چع جیگری شده بوداااا توی خونه عمم با زیرپوش سفید و شلوارک سفید میگشت ااخخخ یک جیگری شده بود.

بعد همون روزش دندونی ارش چشم دکمه ای بود.اخه چشماش درشت و مشکیب واسیه همین من بهش میگم ارش چشم دکمه ای.

امروز هم الان به مطی زنگیدم کلی حرفیدم

زنگ های مدرسه مون سه تا هر کدوم یک ساعت و نیم.

فردا هم مطالعات،علوم،مطالعات/علوم یعنی زنگ اخر نصف مطالعات نصف علوم.

فردا هم قرارا زود تر حرکت کنیم که جا بگیریم.

راستی ماه مهر رو هم به همه تسلیت عرض میکنم.

تابستون خیلی زود گذشتتتتتت

من نمیخوامممنگران

خب من میرم فردا دیگه باید زود بیدارشمخنثی

 


برچسب‌ها: رفقا, مدرسه, نمونه دولتی, خاص
[ شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام سلام.

خیال نکن خیالتم حقیقت زندگیتم جواب بده سوال تم پرسه بزن تو حا

-هوییییی بسه وب و به اهنگ کشیدی.

ا سلام وجی جونم چیه خب جو میگیره چیکار کنمممخنثی

-پ مراقب باش جو نگیرتت که کارای بدتر از این نکنی

جای خالیییییعصبانی

-از خود راضی

ایییش.پرسه بزن تو حال من نقش چشات تو فال من ااا ببخشید.

راستیییی خیلی از دستتون ناراحتم چرا نظر نمیدیدددد هاننن.

گفته باشم همه کسایی که تو لینکستانم هستن باید به تمام این چهار پست اخر نظر بدن وگرنه قهر و همچنین نذاشتن پست بلعععههه

خب اقا شب نمیدونم چندشنبه که فرداش  عید بود رفتیم پاسنگ توی راه هم یک ساندویچ خوردم اخ چسبیدااا.

رسیدیمو دیدم به همه جمع بود فقط گلشون کم بود که اومد.خلاصه رفتیم با دختر عمو ها ودختر عمه ها خوش و بش شبش هم بزن بکوب داشتیم.کلا دیسکو دیگه.

 

بعد صبحش ساعت  5 و نیم بیدار شدیم البته من که گردنم خشک شد چون جا نبود رفته بودم تو جایی که رخت خواب ها رو میزارن یکم ارتفاع داره اندازه یک پله.

این طولش کم بود کلا سرم که تکیه داده بودم به دیوار پاهامم تو حلقم بود دیگه.اصلا همچین بچه مظلومی هستم منخنثی

 

خب دیدم دارن گوسفندا رو میکشن 3 تا گوسفند کشتیم.

بعدش هم که بخور بخور بود و هی از اینور کباب کش میرفتیم.

بعدش هم بدمینتون برده بودم بدمینتون بازی کردیم البته اگه اون دو سگ خال خالی میزاشتن.ماشالله وحشی سابقه دار.مناسب برای دزدگیر و شکارخنثینیشخند

توپ که میوفتاد سریع میرفتن سشمتش ما هم فقط فحش میدادیم.

بعد ساعت نه هم با مریم و زهرا رفتیم تو ماشین اهنگ گذاشتیو داب ساختیمووو.

خوش گذشت دابسمش هامون اینقدر باحال شد.

خب ساعت های 10 رفتیم با فامیل ها ابشار لوه یکم اب بازی و سلفی و اینا گرفتیم بعد یک گروه خارجی اومده بودن.4 تا دختر بودن 2 تا مرد.

اینقدر لباساشون خوشگللللل بوددد.چشمم موند گریه.نگران

توی راه رفت و برگشت هم که فقط جیغ  و داد اینا محمد(پسر عموم)هم جو داده بود صدا اهنگ ماشینو تا اخر کرده بود گوشامون الارم میدادن.

 

خلاصه خوش گذشت.

 

بعد ناهار خوردیمو قرار شد یک گروه خانوما و یک گروه مردا مسابقه بزاریم هر کی باخت دلستر میخره.مسابقه شم پانتومیم بود.

اخرش مردا زدن زیرش رفتن.

بعد چند تا مرد و اینا مونده بودن اومدیم جرئت حقیقت بازی کردیم.

افتاد به من گفتم جرئت گفتن برو از پنجره با تمام وجود داد بزن خدا  دوست دارم

واییی چقدر سخت بود حالا خوبه کوچه خلوت بود وگرنهنگران

اصلا این دختر عمه هام و عمو هام مشکل دارن یکچیزایی میگفتن.

به یکی از دختر ها گفتن برو کله گوسفند و که عزیزم داشت واسه کله پاچه تمیزش میکرد و ببوس  اونم لبشوسبز

وای خدای منننن چقدر خلنن.

خب ساعت 5 و نمی هم رفتیم سمت زمین ها

میرفتیم و تمشک میخوردم یعنی تمشک میخوردیم ومیرفتیم.

بعد یکجا پسر عمم نشون داد وایی نبودین.

یک منطقه پر از تمشکککک باغ تمشک بود یعنی بهشتتت.

شما فکر کنین 30 متر فقط تمشک اونم همش رسیده.

به معنای واقعی خوردیم میخوردیم میرفتیم بالا موقع برگشت هیچی دیگه نمونده بود فقط شاخ و برگ بودخنده

دستامون که قرمز و بنفش  و کلا قاطی بود

به قول سمانه دختر عمم اکیپ خوناشام هاخندهزبان

شبش هم سیب  زمینی گذاشتیم تو اتیش خوردیم اخ چسبیدااا.

خلاصه روز خوبی بود.

 دیروز هم کتاب هامو گرفتم با لوازم التحریرم. شنبه هم کیف و کفشم و میگیرم.

اخ چقدر از عربی بدم میاد.چه هفتمی بشه امسالچشمک

خب فعلا

نظر میخواممم فراوون هااا

 


برچسب‌ها: نمونه دولتی, عید, روستا, شاد
[ جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

خسته نباشید به عزیزانی که پست های قبلی  و هم خوندن که میدونم نخوندین....

خب چهارشنبه رفتیم گرگان برای دکتر(دکتر ملاحی)بعد دو ساعت تو مطب نشسته بودیم تا نوبتمون شه

دیدم منشیش گفت که ببخشید دکتر حالش خوب نیست شاید دو به بعد حالشون خوب شه بتونیم اون موقع نوبت بدیم.

هیچی دیگه همه و فرستاد هزینه ای که دادیم و برگردوند.

بعد گفتیم حالا چیکار کنیم تا بریم خونه که 4 ساعت راه باز نمیشه گفتم بریم خونه عمو علیرضا.(عمو دومیم که گرگان زندگی میکنه 3 تا دخت داره 2 تا پسر)

منم گشنم بود رفتم جاتون خالی یک کاپ کیک کاکایویی گرفتم اخ چه خوشمزه بود.اصلا نمیشه شکلاتی و با هیچ چیزی عوض کرد.

بعدش رفتیم گفتن به افتاب از کدوم طرف طلوع کرده اومدین.فاطمه و ملیحه که دانشگاه بودن مریم فقط بود(مریم دختر عمو کوچیکم که میره نهم)بود و مهدی(پسر عمو کوچیکم که میره پنجم)

بعد ساعتای 1 زنگ زدن که دکتر حالش خوب نیست فردا ساعت نه بیاین.

منم گفتم که رفتیم دکتر دیدیم دکتر رفته دکتر حالا معلوم نی کی دکتر خوب شه باز بریم دکتر

لباس هم نداشتیم...مریم یک دست لباس واسه من اماده کرد و مامانم لباس های زنعمومو پوشید.

شبش هم خیلی خوش گذشت زنعموم کلی خوراکی اماده کرده بود اینم عکسش


پفوفیل،گندم و کنجد تف داده شده،حلوا،تخمه،چایی به لیمو هم بود فکر کنم

خیلی خلاصششش کنممم

پنجشنبه بابام اومد گرگان(چون پسر عموم محمد یک کار واسه بابام پیدا کرده بود)

بعد موندگار شدیم دیگهوجمعه شب رفتیم شهر بازی ناهار خوران منو ملیحه و فاطمه و مریم و محمد مهدی کلا 6 نفر بودیم رفتیم سوار فریزبی شدیم.من میگفتم خدای مثلا اینکه چیز نداره میره بالا میچرخه با برمیگرده.

سوار شدم دیدم اوه چه ارتفائی داره شروع به چرخش که کرد به مریم گفتم مریممم فول حلالم کن.میگفت فول حلالت میکنمم.میگم بلاک حلال نکنی هااا.

عاقا این اولش اروم بود هی میچرخید اینور میرفت یکدفعی سرعتشو تند کرد رفت بالا که ایم مهدی گفت غلط کردمممم.

این میرفت بالای مغازه بعد وقتی اوج میگرفت پرتت میکرد چون دسته هاش میرفت بالا تو هم با اون میرفتی پاهات بالای مغازه ها بود.راحت 4 متر ارتفاع  و داشت.

5 دقیقه توی این حالت بودیم که بالاخره تموم شد.دل و رودمون اومده بود تو دهنمون.

خب تند بگم فردا بعداز ظهرش هم اومدیم خونمون.تمومممم

پست مشهد هم اخرش یک تغیری داده شد چون یکچیزیو یادم رفته بود

 

این هم عکس پارک بانوان بود که موقع برگشت از ناهارخوران رفتیم اونجا



برچسب‌ها: گلستان, شاد, گرگان, متن
[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

سلامی مجدد نه نه نه نه نه

اییی جو گرفت داشتم اهنگ سلنا گوش میدادم به دستامهم برخورد کرد...

خب گفتم که بقیه و اینجا میگم.

خب اقا جان 14 بعداز ظهر رفتم خونه عزیزم(مادربزرگ مادری)بعد رفتم تو باغ کلی عکس مکس گرفتم. سیباشون وگلابی هاشون رسیده بود دیگه کلکشونو کندم.

 

این هم عکسم توی عکس بالای سمت چپ خیلی بد افتادم.

نکته:دیگه هیچ وقت از این افکت استفاده نکنمخنثی


یک ساعتی اونجا بودیم بعدش رفتیم پاسنگ

دیدم اااا کیان هم هست که چند ماه بود ندیده بودمش بزرگ شده بوداااا.چال گونه هم داشت تازه حرف هم میزد.

یک لوسی شده بود.پتو و میگرفت با اون لحن بچه گونش میگفت مال منننن مال مننن جیغغغغغ

دست میزدی جیغغغغ ناراحتش میکردی جیغغغ میگم این دختر نی؟!!!!

بعد یاد گرفته بود یک دو سه میگفت خودشو مینداخت رو بالشتا..

یک روز اونجا بودیم.فردا صبحش رفتیم واسه خودمون تو حیاط خونه ساختیم با مبینا.(من هر چی هم باشم بازم اون جو بچه گونمو دارم)اصلا خونه خونه شدااااا اینقدر تمیز و مرتب بود مه چی داشت یخچال مبل میز ناهار خوری وووو...

بعدشم با زهرا و مبینا(دختر عموم ابجی کیان که امسال میره کلاس دوم)غذای استوایی درست کردیم واسه خودمون هم تاج با برگا درست کردیم.

غذامون اینقدر خوش مزه شده بود.عکس گرفتم البته چون اون موقع گوشیم خاموش بود با تبلت زهرا گرفتم امروز که میریم پاسنگ برای عید قربون عکسا و ازش میگیرم.

سه شنبه هم اومدیم خونمون چون که فرداش میخواستیم بریم گرگان توی پست بعد میگم برای چی.چون میخوام غذای استوایی و هم اضافه کنم خیلی طولانی میشه.


برچسب‌ها: گلستان, مادر بزرگ, روستا, شاد
[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

سلام بر دوستان گرامی

 

شرمنده چند روزیییی نبودم.

 

دیگه در مسافرت به سر میبردم و...

 

خلاصه بگم کلا  نبودیم.

 

خب حالا میخوام امروز توی سه یا چهار پست کل این اتفاقات و براتون بگم.

خب ما دهم شهریور ساعت نه حرکت کردیم به سوی مشهد و ساعت 5 صبح هم رسیدیم.بعد رفتیم خونه عمه زهرا(عمه دختر خالم)خلاصه صبحونه خوردیمو ساعت های 7،8 هم عمه طیبه با عمه بنی اومدن(اونا گنبد زنگدی میکنن)لبخند

خلاصه چقدر جوک بودن این عمه ها فقط کارمون شده بود خنده.

بعد ساعت های 10 اینا بود که خبر رسید 20 تا مهمون میخواد از شاهرود بیادتعجبهیپنوتیزم

اقا شبش بود یا فردا شبش این مهمونا رسیدن قبلش هم پسرعموی دختر خالم اومد با عمه طاهره.

خلاصه خونه پر از ادم بود.جای سوزن انداختن نبود.اوه

صبح شد.دیگه همه اماده ی عروسی.من که همون اولش رفتم تو حیاط لاکمو زدم.

لباسم واسه عروسی یک تاپ سفید بود که جلوش تزیین شده بود با یک شلوارک لی که کلا زیپ بارون بود و موهام ساده بستم لاکمم ابی بود.نیشخند

عاقا همه دنبال مدل مو بودن که چی بپوشن چی کار کنن یک دفعه خبر دادن که مادربزرگ عروس فوت کرده.مجبور شدیم عروسی  و تو خونه عمه زهرا بگیریم.واسه همین فقط خالم(دختر خالم میشه ولی من بهش میگم خاله)و خواهر های عروس و خودش رفتن ارایشگاه و اتلیه.

بعد منم موهامو جمع کردم چندتا بافت ریز هم زدم.

خلاصه ساعت 6 بود که بنیتای جیگر و ما دیدیم(نوه عمه زهرا 1 و نیم سالشه)اینقدر این دختر جیگر بود یک قری میداد تو عروسی.خیلی خوشمل بود....قلبماچ

ساعت 8 عروس و دوماد(که دوماد پسر خالم میشه)اومدن متین(پسر دختر خالم)از این کهکشانی ها و کلی فشفشه و ترقه و دود افزا و اینا خریده بود.بعد هیچی دیگه اومدن دیشگون دیشگون شدو ساعت 9 تند تند اماده شدیم رفتیم رستوران برای سرو غذا

بدون شوخی غذاشون حرف نداشت کوبیدش که خیلی بزرگ خوشمزه بودخوشمزه مزه کره اش هم فوق العاده بود فقط دو چیز:جناب اقایی فلانی که دارای اولین صادر کننده استاندارد سبزی خوردن و سالاد فصل پاستوریزه در ایران هستی اخه توی اون سالاد فقط یک دونه گوجه و خیار؟!!!!!!خنثی

نوشابش هم با نی که میخوردی فقط گاز میرفت تو معدت.خنثی

عاقا خلاصه نیم ساعتی راه بود موقع رفت و برگشت دیگه ترکوندیم جیغ داد و دستمال هم گرفته بودیم کلا فاز برداشته بودیم دیگه.هورا

رفتیم خونه عروس ایندفعه مختلط شد وای این مرداشون چه باحال میرقصیبدن قش کردیم دیگه...خنده

 

شبی که فرداش میخواستیم بیام  من رفتم تو اشپزخونه که اب بخورم دیدم عمه طیبه داره اروم با یکی از فامیل ها حرف میزنه خواستم گوش بدم گفت به دردت نمیخوره میترسی گفتم درمورد جننننن

بعد 7 نفر دیگه ریختن دور عمه طیبه خلاصه از ساعت یک تا سه و نیم عمه داشت واسمون داستانهای از جن میگفت و که همش برای فامیل های خودمون و حتی خود عمه طیبه پیش اومده بودو تعریف میکرد.داستان هاشو توی یک پست دیگه میزارم الان عجله دارم

 

خللاصه کنمش 14 صبح حرکت کردیمو اومدیم کلاله.

بقیه و توی پست بعدی میگم...مژه

راستی حرم هم روز اخرش رفتیم جاتون خالی


برچسب‌ها: شاد, عروسی, گنبد, نی نی
[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

به سلام به همه دلتنگای عزیز

ماشاالله من نباشمااا ده تا ده تا هر کسی پیام میزارهخنثی

میگم میخواین کلا من برم بای بای از این وب خب اعصاب و خورد نکنم.

عاقا جان شنبه رفتم خونه مادر بزرگم بعد از اینکه امتحان زبانمو دادم البته.

که خداروشکر خوب بودنیشخند

بعد هیچی دیگه سه روز اونجا بودم یعنی تا دوشنبه

یک شنبه ساعت های 11 اماده شدیم با زهرا و عمم رفتیم خونه عمه کوچیکم که یک خونه پاسنگ داشتن.

یعنی کل 4 تا عمم با بچه هاشون خونه عمه کوچیکم بودن.قرار بود اش  درست کنیمو

بعدش هیچی اش و درست کردیمو خلاصه خیلی خوش مزه شده بود دستشون درد نکنه.بعدش هم با سبحان(پسر کوچیک عمه کوچیکم کمه 8 سالشه) و زهرا رفتیم بالای پشت بوم.یک پوست مار هم پیدا کردیم اینقدر خوشگل بود.

البته فقط خود پوستهاا وگرنه اگه جسم داشت که...ساکتهیپنوتیزم

 

بعدش هم رفتیم جنگل اب بازی و ایناا.

خیلی اتفاقا افتاد اما چون عجله دارم فقط مهما رو میگیم.

خب فردا شب هم میریم مشهد برای عروسی.مژه

امروز هم گنبد بودیم واسه خرید.من که همه چی داشتم فقط یک کفش اسپورت گرفتم خیلی نازه بعد عکسشو میزارم.

خلاصه دعا کنید خوش بگذرهچشمک

اینم عکسام که بالای پشت بوم گرفتم.

دومی خیلی بعد افتتاد چون همش باد میومد.

این عکسو زهرا جان عزیززز لطف کردن گرفتن که خیلی بد شده بود سه ساعت با کات و افکت و فکت درستش کردمـــ...خنثی

 

 


برچسب‌ها: گلستان, مادر بزرگ, روستا, اموزشگاه شکوه
[ چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام عرض میشه.

خب طبق معمول زهراشون 3 اومدن و دیروز هم ما رفتیم پاسنگ

مریم شون هم بودن(دختر عموم)خلاصه کلی خندیدیمو خوش گذروندیم

بعد از ظهر هم رقص گروهی تمرین کردیم برای عروسی تهران رقص گروهی سه نفره داریم.نیشخند

بعدش مریمشون ساعت 4 یا 5 رفتن گرگان چون فردا عموم میخواست بره اداره.

بعدش هم منو زهرا رفتیم سشراغ یخچال مامان بزرگممژه

کلا خالیش کردیم.به معنای واقعی از همه خوراکی و خوردیم.

یک ماست خوری پر که فقط قره قرت خوردیم و لواشک و...بعدش هم رفتیم سراغ انگورازبان.

خلاصه ساعت حدودای 6 و نیم 7 بود  رفتیم تو حیاط حیاط هم ماشاالله حیاط هاااا

از 200 متر بیشتره وجدانا.کلا الان امار گرفتم خونه عزیزم 2 هزار مترهخنثی

خدا بیشترش کنه.خب میگفتم رفتیم از باغ مامان بزرگم سیب و انجیر و انار و گردو چیدیم و طبق معمول هوس گردو کبابی کردیمچشمکزبان.

تند تند چوب و اینا جمع کردیم اتیشو روشن کردیم قلدو و پر اب گذاشتیم کنار اتیشهلبخند.

گردو ها رم گذاشتیم یک گوشش.ماشاالله از بس اتیش روشن کردیم دیگه رکورد پسرا رو هم شکوندیم سر 3 دقیقه 10 ثانیه کلا اتیشمون روشن شد.

بعدش زهرا رفت  فنجون چایی خشک و...اینا و اورد و به به گردو ها هم پخته شده بودن اخ اگه بدنین چقدر ترد و خوشمزه بودنـــــــ.

خلاصه تا ساعت نه و نیم شب تو حیاط موندیم البته با اون دو تا سگ سفید مشکیخنثی

اینقدر خندیدمو حرف زدیم که اخرش گوشه لبم پاره شدگریه

حالا باید اینوری بخورمنگران.

اینم عکسمون البته شارژ گوشیم کم بود فلش نداشت.

راستی از اقای محسن چاوشی هم ممنون که در جمعمون حضور داشتن با اون اهنگاشون که دلمون گرفتخنثی

 

اینجا اتیشمون اخراش بود دیگه کوچیک شده بود.

 


برچسب‌ها: روستا, گلستان, شاد, مادر بزرگ
[ شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

شلوم.

عاقا خبرا و بدم سریع برم سر اصل مطلب

2 شهریور شبش زهرا شون رسیدن پاسنگ(خوه مامان بزرگم)

بعد قراراه فردا صبح ما هم بریم باز شنبه بیایم کلاله که من کلاس دارم.

بعد از 20 هم باید بریم مدرسه برای یاداوریسبز

یک اهنگ معرفی کنم مشتتت.

اهنگ سوگند به اسم ساعت برگرد.

میریم سراغ دو تا فیلم که یکیش الان داره دانلود میشه.

===========

اولی:فیبی در سرزمین عجایب

موضوع:درباره دختری به اسم فیبی که یک مشکلی داره و عاشق کارتون الیس در سرزمین عجایب که یک روز مدرسشون یک تئاتر برگزار میکنی فیبی هم شرکت میکنه و میفهمه که معلمه تئاتر...

نظر خودم:عالییییی،حرف نداره،یعنی اگه دانلود نگنی نصف عمرت که هیچ کل عمرت رفتهه.محصول سال 2008 .

 

============

دومی:غول بزرگ مهربان

 

اینو من کتابشو از کانون گرفتم که مریم و مطی هم خوندن داشتم دنبال فیلم فانتزی میگشتم اینو دیدم تعجب کردم توی همین چند ماه پیش اومده.خیلی خوشحالم کتابش که عالی فیلمشم امیدوارم خیلی خوب باشه.حتما دانلودش کنید.خیلی خوشحالم که فیلمش امده چون واقعا میخواستم فیلمشم ببینم.

 

راستی اهنگ وبم هم عوض کردم قشنگه.همون اهنگ سلناghost of you


برچسب‌ها: مادر بزرگ, روستا, کارتون/فیلم, رمان
[ جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۳:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

سلام بر دوستان گل و گلاب

جدیدا چقدر نظر میزارین...مژهماچ

بابا خوشمان امدقلب

عاقا کیبورد جونی طبق معمول واستون بگه که:

یکی از دوستان گلمون پرسیده بود که چرا مطلب کم میزاری

اخه قربونت تو تابستون چی اتفاق میوفته.

ولی شهریور قراره بهترین تابسون عمرم بشه.چرا؟

دو روز دیگه(سوم شهریور)عمه از تهران میاد خونه عزیزم.بعدش تا عید قربون میمونن.

دیگه خونه عزیزم شلوغ میشه و جنگل و گردش...

بعدش 12 شهریور عروسی پسر خالمه،که ما میریم شاهرود خونه دختر خالم بعد از اونجا با دختر خالم اینا و متین شیش حنجره(پسر خالم،همسن خودمه)میریم مشهد

پیش پسر خالم اینا که عروسی اونجا.

بعدش دوباره 30 شهرویر عروسی دختر، دخترخاله بابامه.بعد یک هفته قبلش باز میریم

تهران اونجا اخ خوش بگذره میخوایم بتروکونیم با دختر عمم و دختر عموم.عکس مکس هم اگه شد میگرم میزارم..

بعدش دوباره میام خونه و مدرسه کوفتیخنثی

البته خداروشکر 1 مهر پنجشنبه میشه ما میتونیم شبش بیام کلاله.اخ جون.

حالا فکرکن توی این 30 روز چه قدر خاطره جمع میشه.عید،و دختر عمه و عمو جون(زهرا دختر عمم همونی که باهاش رفته بودیم سمت جنگل تهرانی و گیر افتادیم،دختر عموم مریم که سه سال از من بزرگتره)

خب میریم بخش بعدی.

-----------------------------------------------

بخش اهنگ:

عاقا یک اهنگایی شنیدم که حیف معرفی نکنم.

سلنا گومز:

GHOST OF YOU اصلا اهنگه خیلیییییی قشنگه

COME AND GET عالیییی

تیلور سوفیت:

BAD BLOOD حرف نداره

WE EVER NEVER GETTING BACK TOGTHER محشر

 

------------------------------------

خب بابای تموم شد خیلی حرف زدم


برچسب‌ها: گلستان, شاد, مادر بزرگ, عید
[ یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]


سلام دوستان چالش داریم.

چالشش اینه که مثل صندلی داغ

شما از من یک سوال میپرسید که تا حالا نپرسیدید

قوانین:

و سوالات خیلی شخصیخنثی

 

شما توی این پست سوالتون و بنویسید و من توی نظرات جواب میدم.

کسایی که از طرف من دعوت میشن:

سنجد جون،کیانا،مبینا،مائده،،مطی،zara

هر کسی میتونه چهار تا شش نفر و دعوت کنه


برچسب‌ها: رفقا, متن, گلستان, مثبت شیش
[ چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

سلام دوست جونی ها

می بینین چه سحر خیز شدم؟زبان

-مثلا ساعت نه بیدار شدن سحرخیزی؟خنثی

ای بابا وجدان عزیزم قربون شکل نداشته ات برم یکدقیقه حرف نزن خببب؟چشمخنثی

داشتم میگفتم اره دیگه ساعت نه واسه منی که ساعت 12 ظهر بیدار میشم خیلیییییــــــــــ

کیبورد جونم براتون بگه که دیروز از شدت بیکاری دست به کاری زدم

که نتیجش خیلی خوشمل شد.

قاب گوشی درست کردم با چسب های واشی(چشب طرحدار)

اینقدر هم دوسش دارم که نگو فقط جای دوربینش خراب شد البته روی گوشی که باشه زیاد مشخص نمیشه.تو عکس من کاور شو در اوردم.

اینم عکسش:

 

ااااا یادم رفت دخترا روزتون مبارککککککک

البته باید چند هفته پیش میگفتمخمیازه

این عکس پایینی برای چهارشنبه روز قبل از روی دختر که پنجشنبه بود.

اموزشگاه به بچه های  روز چهارشنبه(روز دختر ها)شیرینی داد.

منو یکی از دوستای صمیمی کلاس زبانم هم بعد تموم شدن کلاس از اقای پنجه کوبی اجازه گرفتیمو اینو روی برد توی سالن کشیدیم.

(که فرداش روز پسراس از اون ور حرص بخورنزباننیشخند)

 

راستی بابت نظارتون هم ممنون.


برچسب‌ها: خاص, زبان انگلیسی, اموزشگاه شکوه, شاد
[ چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاقا سلامممممم

 

 

 

(این عکس بالای تفاوت راست دست ها و چپ دستهاست.راست دستها از نیم کره چپ مغز استفاده میکنن چپ دستها از راست)

روز چپ دست های گل مبارک

از جمله خودم

اصلا ما چپ دستها نبودیم شما چیکار میکردید؟؟؟

اگه نیوتن،ارسطو،انیشتن،افلاطون،.......

وجدانا همه چپ دست.شاعرای معروف،نقاش ها،موسیقیدان ها،فیلسوف ها،اصلااا ما یک نعمتیمممم

سوززززززززز به دل همه راست دست ها

اصلا کلا ما معجزیمممم

اخه بهتر از ما وجود داره؟!حالا زیاد تعریف نشه از خودمون

راست دستها هم خوبنــــــ ولی چپ دستها اصلا عشقن جیگرن.قربون همهتونقلب

ولی فک کنین چقدر خاص بودیم که واسه ما روز گذاشتن

البته دلیل اصلیش اینه که همه وسایل ها مخصوص راست دست ها طراحی شدهگریه

برید ادامه کلی در مورد چپ دستها واستون متن و عکس اوردم بخونید علمتون بیشتر شه بعضی چیز ها رو بادی حتما در مورد ما بدونید.مخصوصا راست دستها برید ببینید ما چه نعمت بزرگی در دست داریم.بعععله.تازه ما چپ دستها از راست دستها جذاب تریم باور نیکنی؟برو ادامه.


برچسب‌ها: رفقا, ادمها, خاص, چپ دست

ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]

 

عاقا سلام عرض میشه به همه

اخ اخ دیروز روز من بودا حال کردم یعنیی

من طبق معمول روز های زوج میرم کلاس زبان

بعد دیروز ساعت 7 و نیم رفتم کلاس البته از ساعت 6 اونجا بودم

و بعد خسته ام بودم نمی تونستم بخوابم،از این ور گشنه ما هم بود

کلا حال نداشتم تازه پام هم درد میکرد لنگان لنگان میرفتمخنده

خلاصه نشستم سر کلاس بچه هم بگو بخند و مسخره بازی و اینا

یکدفعی مریم(همکلاسیم)همچین در و باز کرد اومد داخل گفتمی چی شده حالا

بعد بلند گفتش که ایدا دختر عموم و اوردم

پوک ما گفتی چیشده

بعدش دیدیم که نه بابا یک دوشیزه ای با اوباهت خاصی وارد کلاس شدندخنثی

بعد یکی از دوستام بهش تیکه انداخت:

اوه اوه اوباهتت منو گرفت والا انگار یک کویین اومده داخل کلاس

بعد همچین دختره چش غره رفت واسش که من حالم به هم خورد

به قول چند تا ا بچه ها دختره متخصص چشم بود

چقدر هم اوف اوف میکرد و هی چشش بندازه بالا و ...فکرک رده کی هسته بچه پرو

اقای پنجه کوبی وارد میشود

بعد اقای پنجه کوبی از ایدا(دختر عموی مریم)پرسید که اره اسمتون و چیه و از کجا و اومدید

دختره سریع گفت که اره (انگلیسی گفت)من ایدام از تهران اومدم و برای تفریح اومدیم اینجا و من کنجکاو شدم که بدونم اموزشگاه اینجا چطوریه

 

بعد اینا رو هم با یک غرور خاصی میگفتچشم

گتم اینطوریاست فکر کردی ما اول کلاس فارسی حرف زدیم دیگه هیچی حالیمون نیست نه؟!باشه دارم برات

عاقا من همون موقع تا اخر کلاس یک کلمه فارسی حرف نزدم بچه پرو واسه من شاخ شده فیس فیسوعصبانی

_هوییییی دختر مردمو چیکار داری که هی بد و بیراه میگی

اخه وجدان عزیز تو اونجا بودی مگه که ببینی اون چیکار میکرد

-باش باو تسلیم

ای بابا نمیدونه حرف میزنه.داشتم میگفتم

بعدش ما داریم اهنگ انگلیسی کار میکنیم امروز اولین جلسه ای بود که که متن و واسمون چاپ کردنو دادنچشمک

اهنگbig big girl ازEmelia خیلی اهنگ قشنگی ریتم ارومی داره

بعدش یک قسمت از اون اهنگ و کار کردیم که خیلی کم بود چند تا از بچه ها اعتراض کردن

اقای پنجه کوبی  هم گفت اگه حفظ هستین  خب بخونین

من گفتم من حفظم گفتش  که الان میخونیلبخند

گفتم باشه

بعد دیدم دختره تبلتشو پرت کرد تو کیف شو دست به سینه داشت منو نگاه میکرد

اقای پنجه کوبی اهنگو گذاشت و منم صدا رو کلا رها کردم

بعد موقع خودن اقای پنجه کوبی هی صدا اهنگ و کم زیاد میکرد ادم زد حال میخورد

از اون پش ت هم بچه ها میگفتن:

افرین حنا دهنش بسته شدهورا

کلا دهنشو بستم مسخرههه فقط حیف سما (یکجورایی حاضر جواب کلاسمون سما)نبود رفته بود اصفهان وگرنه کلی تیکه بهش مینداخت.

خلاصه اهنگ تموم شده و دست زدن دیدم اونم دست زدتعجب

گفتم اها الان ما بلد نیستیم

خلاصه با کلی حرف و کارای دیگه اااا اینو یادم رفت بگم اول کلاس اومده میگه

شما چه سطحی هستید گفتم از چه لحاظ گفت اخرید اولید..

گفتم خیر ما جزو سطح های اخریمابرو

بعد گفت اها

راستی کتابمون اسمش اینه  American english file 2A

بعد اخر کلاس  وقتی همه رفتن توی سالن اومده پرسیده که

شما چند سالتونه؟سوال

گفتم میرم هفتم

گفت چند سال دارید میاد؟

گفتم 9 سالی میشه،شما چطور؟

گفتش اره من هشتم میرم و 5 سال داره میرم کلاس زبان

گفتم موفق باشید

تو دلم داشتم فحشش میدادم در حقیقتخندهنیشخند

من اینجوریم ببینم یکی داره واسه ما کلاس میزاره و فلان همچین دهنو گل میگیرم به قول جنابخان که نفهمه از کجا گلی شده

بـــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــهعینک

خب فعلا بابایلبخند


برچسب‌ها: رفقا, زبان انگلیسی, اموزشگاه شکوه, گلستان
[ پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

سلام ارزش میشه خدمت تمام بزرگواران،عزیزان،دانش اموزان،فراران مدرسه ای،مدیران،معلمان،بازدیدکنندگان،دوستان،به....

-هویییییییی بسه دیگه مخم رفت یک سلام میخوای بکنی هاااااکلافه

باز پیدات شد کهخنثی

-من همیشه پیدام بود ولی مخفی بودم منابرو

اها واییی ترسیدمزبانچشم

عاقا اصلا ولش کنیم این وجی دیروز ما رفته بودیم پارک یعنی که منو مامان داشتیم از اموزشگاه بر میگشتیم(شکوه)پیاده بودیم چون راهش کم بود بعد از تو پارک که داشتیم رد میشیدم امیر ما رو دید به زور ما نشوند.

از ساعت نه و نیم تا یازده هیچی دیگه ما داشتیم بر میگشتیم رسیدیم به کوچمون یکدفعی یاشار اومد هیچی دیگه دوباره ما برگشتیم.

عاقا من رفتم از خونمون بدمینتون اوردمو و توپ

داشتیم توی یک قسمتی از پارک بازی میکردیم که یکی از دوستای یاشار عرفان هم اومد

-کلا اونشب مه میومدن نه؟؟؟خنده

 

ا اینو که من میخواستم بگمخنثیحالا ولش عاقا اون چشم دکمه جیگر(ارش برادر یاشار)سوار ماشین شارژی بود هی ینور میرفت هی اونور میرفت اصلا خیلی جیگرهههههههه

 

البته یاشار اخرش دیگه ما رو عذاب داد من بدمینتون بازی میکردم یاشار شوت که میکرد

توپه از بالای چراغا هم رد میشد یعنی کلا اون محوطه حواسشون به توپ بود که یکوقت تو سرشون نخوره...

البته تو سر یک پسره خورد حقش بود هی به این و اون تیکه مینداخت پسره

 

-هوی بسهه سانسور کن دیگه خواهر من

 

باش باو هیچی دیگه من که داشتم میمردم اخرش کوفتم کرد ولی خوب تلافیشم سرش در اوردمزباننیشخندعینک

 

اها اینو یادم رفت بگم این مانتو ها چیه مد شم ام کویین

دیشب تو پارک دو تا خانوم پوشیده ودن یی سفید یکی مشکی اخه جان من ملکه میره توی قصر بادی قربون صدقه یک پسر بچه3 ساله میرهخنثی

 

البته داشتن از حلوی منو یاشار رد میشدن(موقعی که بدمینتون بازی میکردیم)

من رو به یاشار گفتم که:

چقدر پارک اینجا معروفه که ملکه ها هم میان

بعد خانمه همچین با عشوه برگشت منو نگاه کرد"(البته من زیر چشمی نگاه کردما)

بعدش منم بیخیال داشتم بازی مو میکردم.

یعنی دلم خنک شدااااا عقده مونده بود ته دلم میخواستم به یکی از این ملکه ها بگم موقعیت پیش نمیومدااا.

 

خوب میریم سراغ عکسا

 

این عکس امیر محمد البته واسه پارساله 7 یا 8 سالشه

 

 

 

اینم یاشاره یا به قول خودمون تاشار عکس سه یا چهار سالگیشه الان 12 سالشه میره ششم

 

 


برچسب‌ها: ادمها, خاص, نکته, پارک
[ سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

نگاه های مردم را دیده ای این روزها؟

نگاه هاشان همه ی دلت را خالی میکند و حرف زدن هاشان هم زهر دارد.

مردمی که تو را هر روز به دار می اویزنند و هر روز تو را جلد  تفسیر میکنند.

هر روز تو را جانی خطاب کرده و به یک چشم به هم زدن اعدامت میکنند.

در جایگاه یک قاضی برایت حکم و وضع میکنند.

مگر چقدر گنجایش توست برای لبریز نشدن؟

میخواهی برای خودت زندگی کنی ولی نمیتوانی...

میخواهیی خودت باشی ولی نمیگذارند...

این روزها به حرف ادمها اعتناء نکن انها حتی نمیدانند خودشان ادم هستند یا خیر؟


برچسب‌ها: خاص, زندگی, ادمها
[ سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

بله ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند،

اما چه باید کرد؟!

اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که انها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم

که انها دلیلش را درک کنند،یعنی عملا انتظار دارند انگونه که انها  زندگی کرده اند زندگی کنیم!

بگذار بگویند غیر منطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم،اما به این می ارزد که خودمان باشیم.

تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی اسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم

چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.


برچسب‌ها: متن, زندگی, نکته, ادمها
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

#انقدر  خوب باشید که ببخشید،اما انقدر ساده نباشید که دوباره اعتماد کنید.

 

#قدر لحظه ها را بدانید!زمانی میرسد که دیگر شما نمیتوانید بگویید جبران میکنم.

 

#از کسی که به شما دروغ گفته نپرسید:

چرا چون سعی میکند با دروغ های پی در پی،شما را قانع کند!

 

#هر چیزی در زمان خودش رخ میدهد.باغبان حتی باغش را هم غرق در اب کند،درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.

 

#جاده زندگی نباید صاف و هموار باشید،وگرنه خوابمان مبرد!

دست انداز ها نعمت بزرگی هستند...

 

و نکته اخر:

#هیچ کاری جای زخم زبان را خوب نمیکند!پس مراقب گفتارمان باشیم...


برچسب‌ها: متن, خدا, نکته, زندگی
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

ارزش بعضی چیزا،با به زبون اوردنش از بین میره...

این اخر بدبخت بودنه که به کسی بگی،گاهی حالم رو بپرس!

همیشه دیدن یک پیام ناگهانی

شنیدن یک سلام بی هوا

از ادمی که انتظارش رو میکشی،میتونه

حال  و روزت و  عوض کنه!

گاهی ادم،خودش رو گم و گور میکنه،

فقط به این امید که یه نفر بخصوص سراغش رو بگیره.

بر خلاف تصور،خوشحال کردن ادم غمگین،خیلی سخت نیست

فقط کافیه وانمود کنی

که به یادش هستی...


برچسب‌ها: ارزش, متن, غمگین, ادمها
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

همه ما ادمها،علاوه بر کودک درون

یک«شیطان درون»

هم داریم...

نقاط ضعف ادمها را شناسایی میکنیم

و دقیقا دست میگذاریم

روی انها...

 


برچسب‌ها: شیطان, ادمها, کودک
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

شاد باش...

نه یک روز بلکه هزاران سال

بگذار اوازه شاد بودنت چنان

در شهر بپیچد...

که رو سیاه شوند؛

انان که بر سر غمگین کردنت شرط بندی کرده اند!!!


برچسب‌ها: شاد, متن, غمگین
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

 

حرمت ها را نشکنیم

شاید روزی،جایی به دلیلی،

مجبور باشیم به هم «سلام» کنیم!

همیشه به حد یک سلام هم شده

حرمت نگه داریم


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 معذرت خواهی

شکستن غرور نیست

نمایش <<شعوره>>...

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


مراقب

قلب ها باشیم

هیچ چیز اسان تر از قلبها نمیشکند


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بعضی وقتا باید بد باشی

تا بدونن خوب بودن

وظیفت نیست...

 


برچسب‌ها: حرمت, متن, غمگین
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حنانه ]

 

 

عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است

عید بر همه مبارک


برچسب‌ها: خاص, خدا
[ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حنانه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

دختری هستم که خیلی به نویسندگی وکارهای هنری ونرم افزار علاقه دارم ودرضمن از 3 سالگی زبان رو در موسسه شکوه شروع کردم و به موسیقی هم علاقه زیادی دارم♥♥♥ ____________##### _____________#### _____________### _____________### _____________### _____________### _____________### _____________### _____________###__## _____________###__#__# _____________###___#__# _____________###___#___# _____________###___#____# _______##____###__#____# ______#__#__######____# ______#___##_____#____### _______#____#####____## ________#___________#### _________#_________### _________##_______### ________##_________### _______##___________### ______##______##_____## _____##_____#_____#___## _____##______####_____## _____###________________## ______##_______________### _______###____________### _________####________### ___________#########
امکانات وب

دنیای خیالی من