نویسنده: حنانه - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

یک روز رفتم گم شدم                 

در نقشه ی جغرافیا

هر جای نقشه سرزدم

تاکه رسیدم اسیا

          هورا

دراسیا چرخی زدم

از چند کشورردشدم

یک نقشه شکل گربه بود

ان گربه شد مال خودم    

         نیشخند

احساس کردم چشم او

مثل چراغ روشن است

دیدم که توی خانه ام

این گربه ... ایران من است




نویسنده: حنانه - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

نصیحت مانند برف می مونهمژههرچه نرمتر بباره بیشتر می مونه وعمیق تر به داخل مغز فرو میرهخیال باطل




نویسنده: حنانه - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
  • اگر مردی دنبال پول بدود           دیوانه پول است
  • اگرانرا نگه دارد                       سرمایه داراست
  • اگرانراخرج کند                        ولخرج است
  • اگرانرا بدست نیاورد                 بی استفاده است
  • اگر سعی نکند که انرابدست نیاورد   فاقد هدف است
  • اگربدون کارکردن  انرابدست اورد       مفت خور است
  • اگرانرابعدازیک عمر کار سخت بدست اورد
  • احمقی است که هیچ از زندگی بدست نیاورده!متفکر



نویسنده: حنانه - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

اگر کودکم سوالومعنای ترا نمی دانممتفکر اگر کوچکم و بزرگی های ترانمی بینمچشم و اگر زمینی ام و از اسمان چیزی نمی دانم خیال باطل به رویم نیار که هنوز کودکمخجالت

 




نویسنده: حنانه - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

اگه واسم کامنت بذارین شما رو لینک می کنم .شما اگه خواستید منو لینک کنید .ممنونم.منتظر نظرات شما هستم.لبخند




نویسنده: حنانه - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

امشب من وبابام ومامانم با هم فریاد الله اکبر گفتیم.خیلی حس قشنگی بود.انقلاب ما با همین تکبیر ها پیروز شد.امیدوارم همه ما این انقلاب رو با حفظ حجاب ودرس خوندنمونمن وخدمت به جامعه حفظ کنیم.پیروزی انقلاب رو به هرکسی که اینو میخونه تبریک میگم.هورا




نویسنده: حنانه - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

در جنگل بزرگ خرگوشی زندگی می کرد که اهل کار کردن نبود. دلش می خواست راحت غذا به دست بیارود.تا این که فکری به ذهنش رسید.یک روباه عروسکی سر راه خرگوش ها گذاشت. وقتی خرگوش های بیچاره از ترس پا به فرار می گذاشتند خرگوش تنبل هویج های ان هابرمی داشت.خرگوش تنبل وناقلا از ان روزبه بعدغذایش را این طور تهیه می کرد. تا این که یک روز یک روباه واقعی به ان جا امد. اما همه ی خرگوش ها فرار کرده بودند و فقط خرگوش تنبل ان جا بود وشکار روباه بد جنس شد. روباه داشت اماده می شد که خرگوش را بخورد. خرگوش تنبل با گریه وناامیدی دوستانش راصداکرد و از ان ها کمک می خواست .همه ی خرگوش ها به کمک امدند و ان قدر روباه بدجنس را کتک زدند که روباه از جنگل فرار کرد .از ان بعد خرگوش تنبل هر روز همراه دوستانش به مزرعه رفت تا خودش کار کند و غذایش را تهیه کند.




نویسنده: حنانه - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

بوی قیمه ی نذری        توی کوچه پیچیده        مادرم پلوهارا                 در کنار هم چیده

توی چشم اواشک است     روی صورتش لبخند   تا که می رسدهیءت    دود میکند اسفند

کوچه می شود ارام         بعد ظهر عاشورا     پخش می کنم من هم    قیمه های نذری را




نویسنده: حنانه - دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

تاحالا با بزرگترهاتون دعوا کرده اید. میدونید وقتی با خود میگین کاش این مادر را نداشتم وقتی شما این حرف را میزنید خدا هم مادر شما را میگیره. ا میدوارم از این مطلب چیز تازه ای یادگرفته باشید.