نویسنده: حنانه - شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠

شما می دو نستید اونروز ها من با کیف بزرگی به مدرسه می رفتم .که البته انتخاب خودم بودخنثی

امروز مادر و پدرم به بازار رفتند.و برای من یک کیف مناسب خریدند لبخنداما ایندفعه با نظر بابام ومامانم.   




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

من خیلی دوست دارم که بال داشته باشم اما مادرم می گوید این چیز ها توی کارتون هاست کاشکی این دنیا هم مثل دنیای کارتونی می شدخیال باطل




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

اگه گفتی یکی از اسم عروسکام چییهسوالنظر بده تا بهت بگممتفکر




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

مگس ها

دو تا مگس داشتند ناهار می خوردند. مگس اولی به دو می گفت "اه سبززبانحالم را به هم زدی ... باز که داری با دست های تمیز غذا می خو ری!خنده


خندهگام های بزرگ

اگر می خوا هید در زندگی قدم ها ی بزرگ بردارید لطفا شلوارکردی بپوشید.قهقهه

دزدی

یه نفر میر ه دزدی چیزی پیدا نمیکنه از لجش مشق بچه رو خط میزنه.عصبانی

بازندهکنکوری های عزیز!هیچکس از شما توقع نداره!امیدامام هم به دبستانی ها بود!!!




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

دو هفته پیش مسابقه ای د ردبستان اسیه برگزار شدلبخندمن واسه صبحانه عسل وگردو پنیر خیار گوجه ومیوه بردم خوشمزهالبته همه اینها رو با کمک مامانم تزیین کرده بودیم چشمکمن در این مسابقه نفر اول شدم هوراخانم مدیر به من یک کتاب داستان هدیه داد تشویقاسمش اقای پر سرو صدا استکلافهمن اولین صفحه ی کتاب را تاریخ زدم تا همیشه تو ذهنم بمونهخنثیشما چطور بهترین خاطراتتون رو یادداشت می کنیدمتفکر




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

دیروز معلم سر کلاس نیامد سوالبعد متوجه شدم دیگه خانم معلم به مدرسه نمییاد چون مریض شده خیلی گریه کردمگریهمامانم شماره همراهشون رو واسم گرفت تا خبرشون رو بگیرم .دعا کنید خانم معلمم خوب بشهنگرانخانم میرزایی دوست دارم شما بهترین معلم من هستیدقلب




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

یک روز پاییزی یک دختر بامادرش به بازار رفتند.اسم این دختر سارا بود .سارا می خواست کیف بخرد.وقتی قدم می زدند سارا چشمش به کیف خیلی قشنگ افتادخوشمزهسارافقط گیر داده بود به همان کیف هرچه مادرش به او می گفت این کیف برای تو بزرگ است اما انقدر که اصرار کرد مادرش مجبور شد که ان کیف را بخردعصبانیوقتی مدرسه ها باز شدند شادی امدهوراروزهای اول سارا باکیف جدیدش به مدرسه می رفت خیلی خوش حال بود چند روز بعد دسته کیفش شکست گریهوقتی سارا به خانه برگشت وهمه چیز رابه مادرش گفت مادرش وقتی این حرفها را شنید فهمید که سارا از این کارش پشیمان شدهناراحتسارا جلوی مادرش خیلی خجالت کشیدخجالتمادرش به سارا گفت اشکالی ندارد دخترم فدای سرت یک چسب می خرم که برای دسته ی کیفت مناسب باشد.وقتی سارا این حرف را شنید خیلی خوش حال شدخندهوقتی کیف سارا درست شد از مادرش تشکر کردبه مادرش قول دادکه به سلیقه ونظر مادرش احترام بگذاردلبخند




نویسنده: حنانه - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

سلام.خیلی خوشحالم که دارم می نویسم مژهاخه من امسال به کلاس دوم ابتدایی رفتم چشمکشما می تونید قصه های منو در این وبلاگ بخونیدقلبالبته من قبلا وبلاگم رو مامانم می نوشت.ولی این وبلاگ جدیدمه که همه ی مطالبش رو خودم می نویسم از خود راضیخیلی نوشتن سختهاوه ولی وقتی میبینم هستند دوستایی که وبلاگ منو بخونندخیلی خوش حال میشممژه