نویسنده: حنانه - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

  کلاغه

دلش سوخت

برای تکه نان

که مانده بود تنها

کنار یک خیابان

    ناراحت

  کلاغه

به نان گفت

چه حیف پر نداری

از اسمان ابی

چه بد خبر نداری.

     نگران

  کلاغه

نو کش را

به سوی تکه نان برد

پرید تکه نان را

خودش به اسمان برد




نویسنده: حنانه - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

  در کیف من هست

یک غول کوچک

من دوست هستم

با این وروجک

خجالت

مثل خود من

او با سواد است

انگشت هایش

ده تا مداد است

           تعجب

تا میشمارم

از صفر تا صد

یک عالمه مقش

او می نویسد

 




نویسنده: حنانه - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱

دیروز من تولد گرفتم هوراولی جمعه تولدم بود هوراچون زنداییم از راه دور می خواست بییاد به  همین خاطر تولدم را فردا گرفتیم ناراحتطرح کیک من کیتی بود نیشخندکیک من خیلی خوش مزه بودخوشمزه