کلاغه

  کلاغه

دلش سوخت

برای تکه نان

که مانده بود تنها

کنار یک خیابان

    ناراحت

  کلاغه

به نان گفت

چه حیف پر نداری

از اسمان ابی

چه بد خبر نداری.

     نگران

  کلاغه

نو کش را

به سوی تکه نان برد

پرید تکه نان را

خودش به اسمان برد

/ 0 نظر / 14 بازدید