تصمیم من

یک روز پاییزی یک دختر بامادرش به بازار رفتند.اسم این دختر سارا بود .سارا می خواست کیف بخرد.وقتی قدم می زدند سارا چشمش به کیف خیلی قشنگ افتادخوشمزهسارافقط گیر داده بود به همان کیف هرچه مادرش به او می گفت این کیف برای تو بزرگ است اما انقدر که اصرار کرد مادرش مجبور شد که ان کیف را بخردعصبانیوقتی مدرسه ها باز شدند شادی امدهوراروزهای اول سارا باکیف جدیدش به مدرسه می رفت خیلی خوش حال بود چند روز بعد دسته کیفش شکست گریهوقتی سارا به خانه برگشت وهمه چیز رابه مادرش گفت مادرش وقتی این حرفها را شنید فهمید که سارا از این کارش پشیمان شدهناراحتسارا جلوی مادرش خیلی خجالت کشیدخجالتمادرش به سارا گفت اشکالی ندارد دخترم فدای سرت یک چسب می خرم که برای دسته ی کیفت مناسب باشد.وقتی سارا این حرف را شنید خیلی خوش حال شدخندهوقتی کیف سارا درست شد از مادرش تشکر کردبه مادرش قول دادکه به سلیقه ونظر مادرش احترام بگذاردلبخند

/ 1 نظر / 6 بازدید
سارا

آموزنده وعالی بود[گل]