نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

در جنگل بزرگ خرگوشی زندگی می کرد که اهل کار کردن نبود. دلش می خواست راحت غذا به دست بیارود.تا این که فکری به ذهنش رسید.یک روباه عروسکی سر راه خرگوش ها گذاشت. وقتی خرگوش های بیچاره از ترس پا به فرار می گذاشتند خرگوش تنبل هویج های ان هابرمی داشت.خرگوش تنبل وناقلا از ان روزبه بعدغذایش را این طور تهیه می کرد. تا این که یک روز یک روباه واقعی به ان جا امد. اما همه ی خرگوش ها فرار کرده بودند و فقط خرگوش تنبل ان جا بود وشکار روباه بد جنس شد. روباه داشت اماده می شد که خرگوش را بخورد. خرگوش تنبل با گریه وناامیدی دوستانش راصداکرد و از ان ها کمک می خواست .همه ی خرگوش ها به کمک امدند و ان قدر روباه بدجنس را کتک زدند که روباه از جنگل فرار کرد .از ان بعد خرگوش تنبل هر روز همراه دوستانش به مزرعه رفت تا خودش کار کند و غذایش را تهیه کند.

/ 0 نظر / 4 بازدید