اسفند به یاد موندنی

8 اسفند تولد بابا جووووووووووووووووووونم قلببود.و روز قبلش من و مامان جوووووووووووووووونمقلبتصمیم گرفتیم که فرداشبش بریم خونه ی عمو ابراهیمبغل جووووووووونم ومامانم سفارش کیک دادخوشمزهالبته مامانم می خواست سفارش کیکی رو بده که  طرح زمین فوتبالی  باشه که با ژله  نوشته باشن که استقلال گل زدهنیشخندولی نشدناراحت خب خلاصه دیگه بعد از این که مامانم بعضی از وسایل جشن تولدو هوراگرفت به عموم زنگ زدیم که بیاد وسایل ها روببره.البته عموم از این ماجرا ها با خبر بود.وقتی بابام از سر کار امد دیدیم که   دو جعبه ی شیرینی خریدهخوشمزهاز شانس بعد منم ناراحتجعبه بالایی شیرینی خامه ای بود منم که مثل بعضیا شیرینی خامه ای دوست دارملبخندولی من از رنگ صورتی خیلللللللللللللللللللللللیییییییییی بدم میادعصبانیواسه ی همین ژله های روشو رنگ مورد علاقم گرفته بود و برای مامانم شیرینی مرباییخوشمزهمنو مامانم مونده بودیم که چی کار کنیمسوالچند تا خوردیم و رفتیم  خونه ی عموم.   چند دقیقه بعدش جشن تولد گرفتیم .بابام خیلی غافلگیر شده بودتعجب.اخه هر سال که واسه بابام مکانهای مختلف جشن می گیریم...بازم یادش  نمی مونه.ولی جشن تولد من و مامانم رو همیشه یادشه ماچزنموم فشفشه های من و دختر عموم که اسمش مبینا ست رو روشن کرد  مبینا 4 ساله شه (خیلی ناز و باهوشه)قلبو وقتی که جشن تولد گرفتیم یکی از باد کنکا ترکیدهورا.و خلاصه بابام خیلللللللللللیییییییییی خوش حال شدلبخند

/ 0 نظر / 3 بازدید